میگویند آدمیزاد، جزو موجودات خونگرم است. این یعنی شرایط خاصی بر حیات او حاکم است و نمیتواند به صورت نامحدود خود را با شرایط وفق دهد. این نه فقط درباره بدن انسان که شاید درباره روح و روان او نیز صادق باشد. مثلا وقتی میگویند ساعت خواب درست برای آدمیزاد بین ساعت 10 شب تا 4 بامداد است، به راحتی نمیتوانید بگویید خب من خودم را عادت دادهام به زمان دیگری و ماهها و سالهاست اینگونه عمل میکنم. نه! شما تاوان این خلاف خود را با انواع بیماریهای جسمی و روحی و در درازمدت خواهید داد.
با همین رویه، میتوان نشان داد که برنامه خدای متعال درباره دورههای سنی آدمیزاد، نمیتواند به فراخور تغییر شرایط تاریخی و اجتماعی جوامع، به هم بخورد ولی این بههمریختگی تاوان نداشته باشد. اگر قبول کنیم که در دوهزارسال اخیر، بازه سنی آدمیزاد، در همین بازه 100 ساله (با کم و زیادش) محدود بوده است، آنگاه باید بفهمیم که چگونه این نظم را به هم زدهایم و چه بلایی سر خودمان آوردهایم.
از جنبه روایی، نظم زندگی انسان پیش از تشکیل خانواده، از سه دوره تشکیل میشود: دوره خردسالی که در آن نباید با انسان مخالفت صریح شود تا شخصیت عزتمندش شکل بگیرد. دوره نونهالی که در آن بایستی کودک توسط بایدها و نبایدها، متوجه محدودیتهای مثبت و منفی زندگیاش شود. و دوره نوجوانی که دورهای آموزشی برای کسب تجربیات واقعی در اقتصاد، سیاست و… است و به همین دلیل توصیه شده است که دست راست و مشاور پدر باشد. این خودش به خوبی گویای این است که ما چگونه با یک تاخیر دهساله روبهرو هستیم. درست خلاف روایات ما، نوجوان از نظر ما، دوره بحرانهای ریز و درشت بلوغ است. دورهای که باید فرد را درگیر دنیای بزرگسالی نکرد و اجازه داد با عبور سالم از این بحرانها اولین تجربیات واقعی حضور در زندگی جمعی را تازه پس از 20 سالگی کسب کند. حضوری که بعضا تا آستانه 30 سالگی نیز به تاخیر میافتد و شخص با شروع 30 سالگی تازه به صورت جدی شاغل میشود، ازدواج میکند و دست به فعالیتهای اجتماعی و سیاسی واقعی و جدی میزند.
از جنبه تاریخی، میتوان نشان داد که چگونه دوران پیش از 20 سالگی، یعنی دورانی که برای ما دوران نوجوانی و سرگردانی محسوب میشود، همیشه دوران مشق جنگ و سیاست بوده است. بزرگان تاریخ چه در سمت مثبت و چه در سمت منفی آن، با آغاز دوران بلوغ به صورت تدریجی و یا به فراخور شرایط سیاسی، دفعتا، وارد اجتماع میشدند و مسئولیتهای جدی و واقعی به عهده میگرفتند. تا جایی که گزارش شده شاه اسماعیل صفوی در 13 سالگی تاجگذاری کرد. این خود باعث میشد که بسیاری از افراد تحولآفرین در تاریخ سیاسی انسان، در بازههای سنی زیر 50 و حتی زیر 40 سالگی به اوج قدرت و تاثیرگذاری نائل شوند.
از جنبه اجتماعی، این تاخیر و جدی نگرفتن دوران نوجوانی به عنوان یک دوران جدی در مسئولیتپذیری، باعث میشود که انسانها با ده سال تاخیر به نقطهای برسند که بتوانند برای جامعه مفید باشند. این یعنی وقتی پس از یکی دو دهه تلاش در راهی که انتخاب کردهاند، قرار است تبدیل به سرمایهای برای جامعه شوند، آثار کهولت سن و میانسالی آرام آرام در آنها ظاهر میشود. به عبارت دیگر گویی آنچه که در طول دورانها، به عنوان سن کمال تلقی میشده است، به جای 40 سالگی به 50 سالگی منتقل شده و شخص در سن 50 سالگی یک انباشت بزرگ از تجربه است که دیگر حال و حوصله استفاده از آن را ندارد. چه بسا تنها استفاده تجربیات برای اشخاص بالای 50 سال، تعریف کردن آن برای نسلهای بعدی باشد. در حالی که خود انسان نیز باید فرصت قابل توجه و کافی برای بهرهمند شدن از تجربیاتش داشته باشد.
از جنبه اقتصادی، ورود دیرهنگام افراد به بازار کار، مقارن است با کوچکشدن بازه امکان بهرهمند شدن از نیروی کار متخصص یا ساده. در هر دو حالت، ما با نظام اقتصادیای روبهرو هستیم که در آن، افراد بخش مهمی از دوران طلایی جوانی خود را در اقتصاد خرج نمیکنند و در عوض به واسطه فشارهای معیشتی مجبورند در دوران میانسالی و حتی پیری، به کار خود ادامه دهند. تداومی که در فعالیتهای خدماتی، صنعتی و تولیدی میتواند با راندمان بسیار پایینی دنبال شود. چیزی که اگر قرار باشد جبرانپذیر باشد، احتمالا نیازمند وارد شدن صدمات جبرانناپذیر به جسم و روح افراد میانسال است تا در رقابت نیروی انسانی، حذف نشوند.
در هرصورت این یک واقعیت است که انسان در سن 40 سالگی باید به کمال زندگی خود و قله مسیری که انتخاب کرده برسد و از آن سن به بعد باید بیشترین فایده را برای خود و جامعهاش داشته باشد. هر تاخیری در این نظام سنی، بیتاوان نخواهد بود و ما امروز به شکل ملموسی در حال پرداخت این تاوان هستیم.
لینک کوتاه این خبر: /?p=13949