برأی تهیه یک تحقیق پیرامون موضوع طلاق در حال جمعآوری گفتگوهای میدانی از سطح شعب مختلف دادگاههای شهر بودم و در این فکر که با یکی از قضات دادگاه در خصوص پروندههای طلاق و عللی که منجر به فروپاشی زندگی جوانان می شود صحبت کنم.
بر روی صندلی جلو درب اتاق قاضی منتظر نشسته بودم تا نوبتم شود، با زن کنار دستیاش مشغول حرف زدن بود. حرفهایش من را به یاد جملاتی انداخت که چند روز پیش جایی خوانده بودم.
”مرد باش نه فقط باجسمت با نگاهت با احساسات و با دستان گرمت مرد بودن را به من نشان بده مرد باش و هیچوقت نامردی نکن مخصوصاً برای کسی که به مردانگیات تکیه کرده و باورت کرده است مرد باش”.
با چشمانی گریان و صدایی لرزان میگفت” فقط می خوام مرد باشه و مردان سایهاش بالای سر من و بچهام باشه من که خواسته زیادی ندارم میخوام بتونم به مردونگی و قدرتش تکیه کنم هرچند….”
ساکت شد به او نزدیکتر شدم و بیمقدمه پرسیدم هرچند چی؟ دوستت نداره یا شاید؟….
قبل از تمام شدن جمله من با چشمانی بهت زده و مضطرب نگاهی کرد و پرسید” تو هم برای طلاق اومدی؟” دستپاچه شدم نمیدانستم در آن موقعیت چه جوابی بدهم که به من اعتماد کند و همکلامم شود پس از چند ثانیه سکوت گفتم منم برای طلاق اینجا هستم. انگار که همدردی پیدا کرده باشد با خیالی آسودهتر گفت” نه اولش با عشق پیش اومد و من را از خواهرم خواستگاری کرد هرچند شرایط شغلی و مالی چندان مناسبی نداشت اما برای من که از کودکی هم سایه پدر و هم سایه مادر را از دست داده بودم میتوانست پناهگاه و تکیه گاه خوبی باشد.
خواهرم میگفت باهم کار کنید و زندگیتون رو بسازید مردها وقتی زن بگیرند بیشتر به فکر کار هستند و اینطور شد که در سن ۱۹ سالگی راهی خانه بخت شدم چند وقتی که گذشت متوجه شدم معتاد است. بغضی گلویم را گرفت نمیدانستم چه کار باید بکنم با خود گفتم این من هستم که باید زندگیام را بسازم باید به او کمک کنم.
با خواهرم او را به کمپ بردیم تا ترک کند اما در اوج ناباوری و درست زمانی که انتظارش را نداشتم متوجه شدم که یک مسافر کوچک در راه دارم خوشحال بودم که در سن ۲۰ سالگی مادر میشوم اما هنوز ترس از اعتیاد همسرم من را دو دل میکرد برای شادی مادر شدن.
ماههای اول بارداری را بدون حضور همسرم سپری کردم؛ اما با این فکر که این من هستم که باید زندگیم را بسازم، به همسرم کمک کردم تا توانست ترک کند، اما همواره نگران بازگشت دوبارهاش به سمت مواد بودم.
چند ماهی گذشت و فرزندمان متولد شد، همسرم زیاد از تولدش خوشحال نبود و مدام گریههای او را بهانه میکرد و از منزل خارج میشد.
بعد از گذشت کمتر از شش ماه متوجه شدم که دوباره به سمت اعتیاد رفته است از او خواهش کردم که دست از کارهایش بردارد و به فکر فرزندمان باشد ولی مرا کتک زد و با فریاد گفت: “من نمیتونم ترک کنم خیلی سختت هست میتونی از همون راهی که اومدی برگردی”.
اشک در چشمانم جمع شده بود چرا که دیگر راهی نبود که بخواهم برگردم. نه کودکی شادی را پشت سر گذاشته بودم و نه نوجوانی آرام و بی دغدغهای را به گذشته که فکر میکردم سختیهایی که تنها خواهرم بهتر بگویم تنها کسی که در این دنیای بزرگ دارم کشیده بود من را وادار به ادامه زندگی با مردی میکرد که تمام دار و ندارش یک پیک نیک بود و یک گوشه دنج برای ساختن خودش. گاهی که در اوج خماری بود چونان مرا به باد فحش و کتک میگرفت که از زنده بودنم احساس پشیمانی میکردم .
حالا دیگر کارش به جایی رسیده بود که فرزند ده ماههام را با لگد به گوشهای پرت میکرد.
با چشمان غمآلود چون ابر بهار اشک میریخت. نگاهی به کودکش کرد که در آغوش دوستش بود و به ما نزدیک میشد. زن جوان آهی کشید و گفت: “تمام آرزویم در کودکیِ پر از ترس فقر و یتیمیام این بود که بزرگ میشوم ازدواج میکنم و با تکیه به یک مرد خاطرات تلخ کودکی و نوجوانیام را فراموش میکنم”.
لحظهای سکوت کرد و خیره به محمدمتین یکساله نگاه کرد.
یک دقیقه سکوت به خاطر تمام آرزوهایی که در حد یک فکر کودکانه باقی ماند، به خاطر امیدهایی که به ناامیدی مبدل شد، به خاطر شبهایی که با اندوه سپری شد و به خاطر چشمانی که بارانی ماندند.
به محمد متین کوچولو که نگاه کردم، چشمان جستجوگر و نگاه پر مهرش مرا نیز به گریه انداخت به مادرش گفتم حالا برای چه به اینجا آمدهای؟ درخواست طلاق دادهای؟
رو به من کرد و گفت: “شما چی؟ میخوای طلاق بگیری؟ واسه چی؟”
مانده بودم چه جوابی بدهم اگر میگفتم بله شاید دیگر نمیتوانستم هیچ کمکی به او بکنم و باید در حد یک همدرد با او سخن میگفتم و اگر میگفتم نه باید حقیقت را برایش بازگو میکردم و قطعا آن گاه دیگر حس واقعی مرا باور نمیکرد و پیش خود فکر میکرد من هم برای انجام کار خودم و گرفتن گزارش است که با او هم کلام شدهام و شاید ترس از فاش شدن نامش باعث قطع شدن این ارتباط کوتاه میشد، به ناچار به او گفتم بله برای مسئله طلاق آمدهام. به این ترتیب روزنهای برایم باقی میماند، برای کمک به زنی که تمام خواستهاش از دنیا سرپناهی امن بود برای زندگی و قولی که باید از قاضی میگرفت برای آینده فرزندش.
محمد متین با شیطنت کودکانهاش به من نگاه میکرد، به ساعت که نگاه کردم یادم به قرارم با قاضی افتاد تصمیم به رفتن گرفتم که متین با لبخندهای شیرینش باعث شد که از رفتن منصرف شدم. هنوز ۲۰ دقیقه فرصت باقی بود منتظر ماندم تا بدانم سرانجام این فرشته کوچک چه میشود.
مادرش گفت: پرونده طلاقم رو به پایان است شوهرم دارایی ندارد که خود را معطل مهریه کنم فقط میخواهم جانم را بردارم و از این زندگی نکبت بار فرار کنم امروز هم برای حضانت پسرم به اینجا آمدهام.
با تعجب پرسیدم یعنی پدرش با آن شرایط نابسامان ادعای نگهداری فرزند را دارد؟
با صدایی لرزان گفت: نه او بچه را نمیخواهد و من هم در شرایطی نیستم که بتوانم فرزندم را پیش خودم نگهداری کنم.
گیج و مبهوت به او نگاه کردم و به دستان کوچک محمدمتین که بر صورت مادر میکشید بغضی فروخورده مانع از پرسیدن سوالات بسیاری میشد که در ذهنم بود. مادر محمد که گویی نگاه کنجکاو مرا دیده بود خودش ادامه داد: “میخوام از قاضی خواهش کنم پسرم را به بهزیستی واگذار کند. اسم بهزیستی تنم را لرزاند. مگر میشود مادری با آن همه محبت مادرانه به راحتی قبول کند که فرزند یک سالهاش را به بهزیستی بسپارند؟
در این هنگام سربازی نامش را صدا زد و او وارد اتاق قاضی شد و من ماندم و یک بغض سنگین که راه گلویم را بسته بود و تصویر چهره محمد متین یک ساله که بیخبر از سرنوشتی نامعلوم همچنان لبخند کودکانهاش را بر چشمان غبار گرفته من میپاشید. آدرس یکی از دوستانم را که در مرکز حمایت از زنان بی سرپرست بود را به دوست مادرش دادم و راهرو دادگاه را به مقصد اتاق قاضی محل قرارم ترک کردم. اما این بار با ذهنی پر از سوالات بیجواب و نگاهی متفاوتتر به موضوع طلاق.
آرام و سنگین پلههای دادگاه را طی میکردم انگار راه رفتن برایم سخت بود حرفهای زن چونان ناقوسی در گوشم تکرار میشد و دوباره به جملههای ابتدایی زن فکر میکردم که میگفت:”فقط می خوام مرد باشه…” ناگاهان به یاد صحبتهای کارشناس مشاوره خانواده افتادم که میگفت اعتیاد یکی از دلایل مهم فروپاشی زندگی جوانان و طلاق در جامعه ماست. انگار در این میان عامل فقر فراموش شده که بزرگترین علت تمام بزهکاریهای اجتماع است.
چه بسا اگر مادر محمد متین پشتوانه و حمایت مالی از سمت خانوادهاش را داشت در سن ۱۹ سالگی مجبور به ازدواج با مردی نمیشد که اعتیاد پایههای زندگیاش را متزلزل کرده است و چه بسیارند محمدمتین هایی که به خاطر فقر از خردسالی محروم از کانون گرم خانواده و آغوش مهربان مادر هستند.
و باز هم فقر اعتیاد، طلاق و چشمانی که همیشه بارانی ماندند.



