و چشمانی که همیشه بارانی ماندند/آروزی برباد رفته
با چشمان غمآلود چون ابر بهار اشک میریخت. نگاهی به کودکش کرد و آهی کشید و گفت: “تمام آرزویم در کودکیِ پر از ترس فقر و یتیمیام این بود که بزرگ میشوم ازدواج میکنم و با تکیه به یک مرد خاطرات تلخ کودکی و نوجوانیام را فراموش میکنم؛ اما حیف که آرزوهایم برباد رفت”.
