عاشقانه‌هایی زیر آژیر قرمز جنگ

سید محمدرضا دستواره زیر آتش جنگ، زیر آژیر قرمز بمباران و…. دوستت دارم گفتن‌هایش را فراموش نمی‌کرد. شاید چند روز می‌شد که غذای درست‌وحسابی نمی‌خورد، شاید شب‌ها می‌آمد و می‌رفت اما قسمت چشم‌هایش یک خواب راحت نمی‌شد. هرچه که بود و هرچه که می‌شد دوستت دارم گفتن‌هایش سرجایش بود. تکیه می‌زد به خاکریزی و می‌نوشت: «بسیار دلم برایت تنگ شده و هوای تو را کرده است. بعد از هر نمازی دعایت می‌کنم. می‌دانی! خیلی دوستت دارم و چون خیلی دوستت دارم دلم هم برایت خیلی تنگ می‌شود.» تقویم نشسته است روی هفته دفاع مقدس و ما هم برگشته‌ایم به چهل و اندی سال پیش تا این بار زندگی عاشقانه را از روزهای پر تلاطم اما پر مهر شهدا مشق کنیم. این بار کارشناسان مهارت‌های روابط خانوادگی‌مان شهدا هستند، شهدا و هنر لطیف عشق ورزیدنشان که شاید کمتر به آن توجه شده است.

 

 

باید برای بودنت نماز شکر بخوانم

چشم‌هایش به خون نشسته بود از بی‌خوابی و تن خسته‌اش حتی توان راه‌رفتن را هم نداشت اما هر بار بعد از مدت‌ها که به خانه می‌آمد نه سراغ خواب را می‌گرفت و نه استراحت را. تا از عملیات برمی‌گشت بی‌معطلی وضو می‌گرفت و پای سجاده می‌ایستاد. پنج یا شش ماه از ازدواجشان گذشته بود. حاج همت طبق معمول وضو گرفت و پای سجاده ایستاد. سلام نماز را که داد ژیلا به شوخی اعتراض کرد: حاج ابراهیم دیگه همه‌وقتت را برای‌خدا نگذارد یه کم هم به زن و زندگیت برس! ابراهیم تسبیح تربتش را از جانماز برداشت، برگشت و نگاهی به ژیلا انداخت، بعد هم لبخند خانه کرد کنج لبش. از آن لبخندهایی که ژیلا خیلی دوست داشت. جواب داد: «می‌دونی این نمازی که می‌خوانم برای چیه؟!» ژیلا ابرو بالا انداخت و سر تکان داد: نه، نمی‌دانم. جواب ابراهیم ‌مثل همیشه غافلگیرش کرد. «هر بار که برمی‌گردم می‌بینم اینجایی، هنوز اینجایی، فکر می‌کنم دو رکعت نماز شکر به من واجب می‌شود.» ابراهیم خیلی کم به خانه می‌آمد. کم و کوتاه. گاهی در حد چند دقیقه می‌ماند خانه و بعد دوباره بند پوتین سفت می‌کرد و راهی جبهه می‌شد اما برای همان چنددقیقه‌ای هم که می‌آمد به‌اندازه یک‌عمر محبت با خودش می‌آورد. وقتی می‌رسید خانه نمی‌گذاشت ژیلا دست به چیزی بزند. سفره را خودش می‌انداخت، غذا می‌آورد و بچه‌ها را نگه می‌داشت. ژیلا می‌دانست ابراهیم آن‌قدر خسته است که حتی نای حرف‌زدن ندارد اما تمام قلبش را خرج ژیلا می‌کرد.

 

باید با عمل نشان بدهی چقدر دوستش داری!

مهدی بعد از مدت‌ها آمده بود خانه، منیره دلش برای آن قد و قامت خسته و خاکی که بین چارچوب در ایستاده بود لرزید. خوشحال بود و خوشبخت‌ترین زن دنیا که برعکس همه‌شب‌هایی که تنها غذا می‌خورد امشب یک شام دوتایی کنار آقای فرمانده نصیبش می‌شد. تا مهدی لباس‌هایش را عوض کند سفره را انداخت و غذا را آورد. ظرف‌های شام، دو تا بشقاب و لیوان بود و یک قابلمه. سفره را که باهم جمع کردند، مهدی نگذاشت منیره سمت ظرف‌شویی برود « انتخاب کن. یا بشور یا آب بکش!» منیره خنده‌اش گرفت: «مگه چندتا تیکه ظرفه؟! خودم می‌شورم آقای زین‌الدین.» اما مهدی ابرو بالا انداخت و ایستاد پای ظرف‌ها«اصلاً نمی شه هرچی که هست را با هم می‌شوریم. باهم!» همیشه همین‌طور بود، باهم بودن برایش بسیار ارزش داشت. خانه که بود بدون منیره حتی لب به غذا هم نمی‌زد. آن روز که خانواده مهدی مهمان‌خانه‌شان شده بودند منیره یک‌بار دیگر این برایش ثابت شد این دوست‌داشتن عملی که زین‌الدین همیشه حرفش را می‌زد و می‌گفت که دوست‌داشتن که به حرف نیست، باید عملت نشان دهد همسرت را دوستداری.منیره سفره را برای مهمان‌ها پهن کرده بود. تا نشست و غذا کشید یادش افتاد ظرفی را در آشپزخانه جا گذاشته است، تا رفت‌وبرگشت مهمان‌ها تقریباً نیمی از غذایشان را خورده بودند اما مهدی لب به غذایش نزده بود. برایش مهم بود که منیره بیاید و با هم غذا بخورند، حالا هرچقدر هم که گرسنه بود بدون منیره شروع نمی‌کرد.

 

آقای فرمانده و همسر نازپروده

اگرچه چمران در جبهه فرمانده سرسختی بود اما پایش که به خانه می‌رسید در رفتار با غاده آدم دیگری می‌شد. روزی که دلش را پیش غاده جا گذاشت و به خواستگاری این دختر ثروتمند رفت، در همان صحبت‌های اولیه مادر غاده آب پاکی را روی دست مصطفی ریخت و برای اینکه از این ازدواج منصرفش کند، گفت: «شما می‌دانید این دختر كه می‌خواهید با او ازدواج كنید چطور دختری است؟!» مصطفی دختری که قلبش را تصرف کرده بود خوب می‌شناخت اما چیزی نگفت و فقط گوش داد. مادر غاده رشته کلامش را گرفت و ادامه داد: «دختر من صبح‌ها كه از خواب بلند می‌شود تا صورتش را بشوید و مسواك بزند كسی تختش را مرتب كرده لیوان شیرش را جلو در اتاقش آورده و قهوه آماده كرده‌اند. شما نمی‌توانید با مثل این دختر زندگی كنید، نمی‌توانید برایش مستخدم بیاورید.» برای مصطفی خدمت به همسرش مُهر تضمین عشق بود. مادر درست می‌گفت آقای چمران حتی خانه‌ای هم برای شروع زندگی با غاده نداشت چه برسد به مستخدم اما قول داد آب توی دل غاده تکان نخورد: «من نمی‌توانم برایش مستخدم بیاورم، اما قول می‌دهم تا زنده‌ام، وقتی بیدار شد، تختش را مرتب كنم و لیوان شیر و قهوه را روی سینی بیاورم دم‌تخت.» چمران تا روزی که زنده بود قولش ترک نشد. با اینكه خودش قهوه نمی‏‌خورد، ولی همیشه برای غاده قهوه درست می‌‏كرد.

 

دوستت‌دارم‌های کادوپیچ شده شهید صیاد شیرازی

حساب و کتاب تقویم را خیلی خوب داشت، میان‌روزهای سال هر بهانه و مناسبتی که پیدا می‌کرد برای عفت کادو می‌خرید و از زحمات و صبوری‌اش تشکر می‌کرد. وقتی فرمانده نیروی زمینی شده بود، آن‌قدر مشغله کاری داشت که ماه‌ها به خانه نیامد. چند وقت یک‌بار زنگ می‌زد اما کوتاه، حال عفت و بچه‌ها را می‌پرسید و خداحافظی می‌کرد. دو یا سه‌هفته‌ای می‌شد که تلفن هم زنگ نخورده بود. عفت هم دلتنگ بود و هم نگران. بعد از آن همه بی‌خبری یک روز در خانه را زدند. چند نفر با لباس نظامی پشت در بودند یکی‌شان پرسید: «منزل جناب سرهنگ شیرازی اینجاست؟» پاهای عفت از رمق افتاد، به‌زور آب گلویش را قورت داد، قلبش انگار می‌خواست از پس آن چادرنماز گل‌گلی بیرون بیاید. صدای بی‌جانش گفت: «من خانمش هستم.» وقتی گفتند از طرف صیاد برایش پیغام آوردند طاقت نیاورد: «راستش را بگویید شهید شده؟!» یکی‌شان گفت: «نه این پاکت را دادند و گفتند به دست شما برسانیم.» عفت اصلاً متوجه نشد چطور آن پاکت را گرفت و خداحافظی کرد. میان حیاط ایستاد، چادرش افتاد، دست‌هایش می‌لرزید و جان نداشت پاکت را باز کند. تا پاکت باز شود فکرش هزار جا رفت، نکند وصیت‌نامه‌اش باشد! دست خط صیاد بود روی یک‌تکه کاغذ نوشته بود: «برای تشکر از زحمت‌های تو. همیشه دعایت می‌کنم.» کنارش هم یک انگشتر عقیق پیوست شده بود. صیاد ماه‌ها خانه نبود اما حواسش بود که دوستت دارم را با زبان بی‌زبانی کادوپیچ کند و به دست عفت برساند.

 

 

 

 

 

 

 

 

ارسال در:

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

به بالا بروید