دقایق آخر تابستان، ساعت ۹ شب بود. خبر تلخی شروع پاییز را به کام همه ما تلخ کرد. «معدنجو در طبس منفجر شد.» شاید همان لحظات اول فکر نمیکردیم که آنقدر حادثه عمیق باشد. اما کمکم خبرها، عکسها و فیلمها از فوتیها و اجساد این حادثه خبر میداد. وقتی جنازههای کنار هم چیده شده در رختکن معدن یا لوکوموتیوی که حامل جنازهها بود را دیدیم، غم بزرگی بر قلب همه ما نشست. ۴۹ خانواده داغدار شدند. بیمرد و بیسرپرست شدند. دختری بدون بابا و مادری بدون پسر شد.
بابا برای نان، مظلومانه جان داد
دختر مدادها و پاککن را در جامدادی عروسکیاش قرارداد و آن را کنار دفترهای طرحداری که چند روز پیش همراه بابا خریده بود، گذاشت. ذوق رفتن به مدرسه را دارد. مادر صدایش میزند برای شام. سر سفره مینشیند. بابا سر سفره نیست. چند وقتی است که بابا دیربهدیر خانه میآید. چند هفته یکبار سری به آنها میزند. هروقت از مامان پرسیده که بابا کجاست؟ او هم گفته که بابا از دلسنگها برای زندگی راحت ما و خوشبختی تو نان درمیآورد.بعد از شام دوباره دختر سراغ وسایل مدرسهاش میرود تا کیفش را برای فردا آماده کند. کیف صورتی عروسکیاش را حاضر میکند و کتانیهای سفید صورتیاش را که با بابا خریده، کنار کیفش میگذارد و ذوقزده نگاهش میکند. اما غافل از این که پدر در همان ساعت در معدن زندانی شده و نفسهایش به شماره افتاده است. وقتی میفهمد دیگر قرار نیست صدای پدر بشنود زار میزند. شاید کسی در گوشش گفته بود «تا میتوانی گریه کن که بعدها این بغض خفهات نکند…»بین این ۴۹ نفر پدرانی بودند که قرار بود روز اول مهر مدرسه رفتن فرزندش را تماشا کند. بزرگشدن، موفقیت و ازدواج فرزندش را ببیند. اما سرنوشت این خانوادهها جور دیگری رقم خورد. بچههایی که قرار بود دست در دست پدر؛ بزرگ شوند و عصای دست آنها باشند مشق اول مهرشان شد: بابا جان داد و تا ابد حسرت تعریفکردن خاطرات مدرسه برای پدر در دلشان ماند.
دیگر این عذاب همیشه با اوست
هر روز و هر شب کارشان همین بود. زندگیشان با سر و رویی سیاه و ریههایی سیاهتر از صورتشان در دالانهای تنگ و تاریک معدن میگذشت. آن شب اما با همیشه فرق داشت. وقتی معدن منفجر شد و گاز بیبو و سمی متان در تونل پخش شد؛ نتوانستند همدیگر را خبردار کنند و یکییکی جلوی چشم هم پر پر شدند.امان از دل زنی که سه فرزند دارد و همسرش برای تهیه خرج و مخارج زندگی و پول اجارهخانه و… چند کیلومتر دور از خودش رفته است. این زن دوری را تحمل کرده تا همسرش از ضربههایی که با پیکور به دیوار سخت معدن میزند، بتواند زندگی معمولی را برایشان فراهم کند.
روزهای قبل هم که از همسرش دور بود؛ وقتوبیوقت به همسرش فکر میکرد. موقع آشپزی، فیلم دیدن، سر سفره غذا و… به مردش، صورت سیاه و خیس عرقش در دل آن دالانهای تنگ و تاریک، دودههای ذغالی که وارد ریههایش میشد و نفسکشیدن را برایش سخت میکرد و صبری که بهخاطر آرامش و آسایش بچهها و همسرش تحمل میکرد. دلش میسوخت و چشمهایش تر میشد. اما تحمل میکرد برای زندگی که باید ساخته میشد. ولی دیگر این عذاب همیشه و هر لحظه با اوست، همسرش در تونل حبس شد و گاز سمی تنفس کرد و یکجا نه، ذرهذره جان داد.
۶۲ مرد، ۶۲ خانواده داغدار
اکثر فوتیهای معدن متولد سالهای ۶۰ و ۷۰ بودند. کمسنترین آنها ۲۴ سال سن داشت. مردانی که جوانی خود را آغشته به دودههای زغال کردند تا پدر و مادر یا زن و بچههایشان کمی رنگ آسایش و راحتی ببینند. اما جوانیشان در بین زغالها با گاز متان دود شد و بهرهای ندیدند و برای همیشه داغی بر دل خانوادههایشان ماند.اینها اولین خانوادههایی نیستند که اینطور داغدار شدند. از ابتدای سال تا به الان دوازده حادثه معدن در ایران رخداده است. تعداد فوتیهای آنها با احتساب این ۴۹ نفر، ۶۲ نفر است. اما درستش این است که بگویم، ۶۲ خانواده معدنی در این ۶ ماه بیپدر، بیپسر، بیهمسر و بیسرپرست شدهاند.


