در میان انبوه روایتهای حماسی و داستانهای ایثارگری، گاه با شخصیتهایی روبرو میشویم کوه زندگیشان سرشار از سادگی، صلابت و لبخندی است که حتی در دل سختیها نیز محو نمیشود. سرلشکر شهید محمدصالح اسدی یکی از همین افراد است.
به گزارش پایگاه خبری تحلیلی خانه بهاری، در میان انبوه روایتهای حماسی و داستانهای ایثارگری، گاه با شخصیتهایی روبرو میشویم کوه زندگیشان سرشار از سادگی، صلابت و لبخندی است که حتی در دل سختیها نیز محو نمیشود. سرلشکر شهید محمدصالح اسدی، معاون اطلاعات ستاد کل نیروهای مسلح وبرادر برومند سردار رشید سپاه اسلام حاج جعفر اسدی فرمانده لشکر ۳۳ المهدی در دوران جنگ
که در حمله صهیونی آمریکایی به بیت رهبری در جوار شهید آیت الله امام سید علی خامنه ای به شهادت رسید، یکی از این سرداران رشید بود؛ مردی که از هیاهوی شهرت و قاب دوربینها گریزان بود و تنها چند عکس از خود به یادگار گذاشت.
این سردار رشید شیرازی که در حمله ناجوانمردانه به بیت رهبری به شهادت رسید، اکنون از زبان همسر و دخترش، تصویری ماندگار از مردی خستگیناپذیر و لبخندی ماندگار را برایمان ترسیم میکند.
گریز از قابها؛ روایتی از دختر شهید
دختر شهید اسدی، در حالی که هنوز غم فقدان پدر بر چهرهاش سایه افکنده، از سختی یافتن عکسی از پدرش برای چاپ بنر خبر میدهد. او میگوید که برای یافتن تصویری از پدر، مجبور به جستجوی فراوان شده و در نهایت عکسی از محل کار پدر به دست آورده است. این علاقه شهید به دوری از شهرت، حتی در مراسم یادبود او نیز مشهود بود.
وی با بغضی آشکار میگوید که پدرش از هشت سالگی او میتوانست بازنشست شود، اما هر بار مسئولیتهای جدیدی بر دوشش نهاده میشد و او به خدمت صادقانه خود ادامه میداد.
وی با تصریح اینکه در عالم بچگی خودم میگفتم که وقتی بزرگ شوم، خودم میروم بازنشستگیاش را میگیرم و تنها همین جمله، حسرت و دلتنگی دختر برای پدر را بازتاب میدهد.
تصویری که دختر شهید از پدرش در ذهن دارد، مردی است که با وجود بیماری و تنگی نفس، با دستگاه اکسیژن و سردردهای مزمن، همچنان به محل کار خود میرفت.
دختر شهید با ناراحتی تعریف میکند که روزی پدر را در حالی دیده که راننده به سختی او را به محل کار میبرد. وقتی علت را جویا شده، پدر با لبخندی همیشگی پاسخ داده است: «من که خوبم. اگر ببینی فرماندهانی که دست و پایشان قطع شده و با کپسول میآیند، خجالت میکشی از این حرف.» این خاطره، ایثار و فداکاری شهید را در اوج بیماری نشان میدهد.
این دختر شهید، با حسرتی عمیق، خاطره بوسیدن پدر هنگام رفتن به محل کار را مرور میکند و میگوید: هر بار که میخواست به سرکار برود، میبوسیدمش و در آغوشش میگرفتم که نکند این آخرین بار باشد. اما آن سحر شوم، هنگام خداحافظی، نتوانست پدر را تا دم در همراهی کند. شهید با گفتن اینکه «به مامان بگو چند روزی نمیآیم»، رفت و دیگر بازنگشت.
این بار، برخلاف همیشه، امید بازگشت پدر در دل دختر جوانه زده بود، اما این امید، با خبر شهادت پدر در هم شکست.
وی همچنین از غم عمیق پدر پس از شهادت سردار قاسم سلیمانی میگوید و اینکه پدرش پس از شنیدن خبر شهادت ایشان بسیار آشفته بود. تا اینکه خود او نیز در جلسهای در بیت رهبری، به فیض شهادت نائل آمد.
دختر شهید، با بیان اینکه بدن پدرش قابل شناسایی نبوده و او تکههای بدن پدر را ندیده است، میگوید: بهتر که ندیدایم، دلم میخواست تصویر همیشگی در ذهنم همان پدر قوی و با صلابتم در ذهنم بماند. این جمله، عمق فاجعه و مظلومیت شهدا را نمایان میسازد.
خستگیناپذیری در لباس خدمت؛ روایتی از همسر شهید
همسر شهید اسدی، چهره دیگری از سردار را به تصویر میکشد؛ مردی که خستگی در قاموسش معنا نداشت.
وی بیان کرد: گاهی همسرم آنقدر خسته بود که نشسته به خواب میرفت. آرام کنار او میایستادم و به زیر لب زمزمه میکردم که کاش کمی دراز میکشیدی و خستهای. اما شهید با لبخندی همیشگی، چشمانش را باز میکرد و میگفت: «اگر بروم دراز بکشم خوابم عمیق میشود. کلی کار دارم هنوز» و حتی قبل از تعویض لباس، دوباره به محل کار بازمیگشت.
وقتی همسرش از او میپرسید: کجا؟ تو که تازه آمدی، پاسخ میشنید: «باید بروم، کار زیاد است.»
همسر شهید اشاره میکند که از بعد از جنگ دوازدهروزه، حجم کارهای همسرش بیشتر شده بود. شهید اسدی هیچوقت عادت نداشت از جزئیات کارش برای خانواده بگوید و معتقد بود که همسر و فرزندانش گناهی نکردهاند که بخواهند درگیر مشکلات کاری او شوند.
همسر شهید، با بغضی که در گلویش دارد، از عدم امکان وداع با پیکر شهیدش سخن گفت و افزود: پیکر سردار قابل دیدن نبوده و احتمالاً از طریق آزمایش DNA شناسایی شده بود، او همچون اباعبدالله الحسین (ع) عرباً عربا شده بود.
این جمله، تصویری دردناک از شدت جراحات و مظلومیت شهید را به نمایش میگذارد.
یادگار لبخند و درس ایثار
شهید سرلشکر محمدصالح اسدی، با لبخند همیشگیاش، درس ایثار و استقامت را به ما آموخت. جملهای که از او نقل شده، هنوز هم در گوشها میپیچد: «لبخند مگر گران است که لبخند نمیزنید؟» این جمله، نه تنها بازتابی از روحیه بالای شهید، بلکه دعوتی است به مهربانی و شادی در میان سختیها.
از خداوند متعال میخواهیم که حق خانواده شهدا را بر گردن ما حلال گرداند و جایگاه این سردار رشید و دیگر شهدای گرانقدر را در جوار رحمت الهی قرار دهد. این روایت، گرچه گوشهای از زندگی پربار سردار شهید محمدصالح اسدی را به تصویر میکشد، اما نشان میدهد که چگونه مردان بزرگ، با سادگی، صلابت و لبخند مسیر کمال را طی میکنند و نام و یادشان برای همیشه جاودانه میماند.
شبکههای عبری به دنبال سرداری میگشتند که عکسی از او نداشتند و این موضوع خود گواهی بر گمنامی و در عین حال عظمت شهدای ماست. چقدر شهدای ما غریب و مظلوماند و چقدر بر گردن ما حق دارند.
یادشان گرامی و راهشان پر رهرو باد…



1 دیدگاه برای “سردار همیشه خندان؛ روایت کوتاهی از زندگی سرلشکر شهید محمدصالح اسدی”
سلام
شهید بخاطر بیماری تنگی نفس نداشت.
نفس تنگی ایشون ناشی از جانبازی و شیمیایی سنگینی بود که از زمان دفاع مقدس برای ایشان مانده بود.
لطفا اصلاح بفرمایید