روایت جوانی که از خون شهادتش شقایق دمید‌

در میان آوارهای به جا مانده از حمله موشکی به شهرک زیباشهر شیراز، جایی که خون بی‌گناهان با خاک پیوند خورد، معجزه‌ای رخ داد؛ جایی که نه تنها لکه‌های خون، بلکه شکوفه‌های سرخ شقایق از مسیر آخرین قدم‌های محمدحسین بیات سر برآوردند؛ جوانی که برای کمک به دیگران، از زندگی گذشت تا یادش با شکوفه‌های سرخ، جاودانه شود

به گزارش پایگاه خبری تحلیلی خانه بهاری، شب‌های ماه رمضان معمولاً با آرامش افطار و دورهمی‌های خانوادگی گره خورده است؛ اما یکی از همین شب‌ها برای ساکنان شهرک زیباشهر شیراز به شبی تلخ و فراموش‌نشدنی تبدیل شد. در جریان حمله موشکی دشمن در بحبوحه جنگ رمضان، منطقه‌ای مسکونی و پایگاه اورژانس هدف قرار گرفت؛ حمله‌ای که به شهادت بیش از ۲۰ نفر از مردم عادی انجامید. در میان قربانیان، نام محمدحسین بیات نیز ثبت شد؛ جوان ۳۲ ساله‌ای که نه در میدان نبرد، بلکه هنگام شتافتن برای کمک به همسایه‌ها به شهادت رسید.

مرضیه احمدی، مادر شهید، روایت آن شب را آرام اما با بغضی پنهان تعریف کرد. او گفت: ما تازه افطار کرده بودیم. هنوز سفره جمع نشده بود که صدای انفجار اول آمد، صدایی که آرامش خانه را شکست.

محمدحسین که متوجه نگرانی مادرش شده بود، به سمت در رفت تا ببیند چه اتفاقی افتاده است. مادر می‌گفت: رفت دم در و گفت مثل اینکه کمپ مسافران زیباشهر را زده‌اند.

خانه پسرم در طبقه بالا بود. برای همین سریع بالا رفت تا همسرش را ببیند و خیالش را راحت کند.او فقط چند دقیقه آنجا ماند و به همسرش گفته بود، نگران نباش، من می‌روم و زود برمی‌گردم.

هیچ‌کس تصور نمی‌کرد چند دقیقه بعد، دومین موشک فرود بیاید، ما هنوز انفجار اول را باور نکرده بودیم.

   

جوانی که همیشه برای کمک می‌دوید

محمدحسین به گفته مادرش از آن آدم‌هایی بود که اگر کسی نیاز به کمک داشت، درنگ نمی‌کرد.

مادر ادامه داد: حتی اگر کار خودش مانده بود، وقتی می‌فهمید کسی کمک می‌خواهد، همه‌چیز را رها می‌کرد و وقتی صدای انفجار اول آمد، فهمید جایی در همان نزدیکی آسیب دیده است، سریع بلند شد تا به کمک برود.

مادر شهید توضیح داد: از او پرسیدم کجا می‌رود و پاسخ کوتاهی داد و گفت می‌روم کمک.

او از خانه بیرون رفت. هنوز به انتهای کوچه نرسیده بود که همسرش از بالا برایش دست تکان داد.

محمدحسین برگشت و گفت: می‌روم و برمی‌گردم.

همین جمله آخرین جمله‌ای بود که خانواده از او شنیدند.

 هشت دقیقه تا یک فاجعه بی‌رحمانه 

از انفجار اول تا دوم، شاید فقط هشت دقیقه فاصله بود، در همین چند دقیقه کوتاه، محمدحسین خود را به محل حادثه رسانده بود تا به مجروحان کمک کند.اما ناگهان انفجار دوم رخ داد.

مادر شهید انفجار دوم را به یاد آورد و ادامه داد: صدای انفجار آنقدر شدید بود که همه شیشه‌های باقی مانده خانه‌مان یک‌باره فرو ریخت و برق شهرک قطع شد و کوچه در تاریکی محض فرو رفت.

آن لحظه بسیار ترسناک بود نمیدانستیم چه بر سرمان امده است، من سریع عروسش و دخترم را از خانه بیرون بردم تا از منطقه دور شوند.

در همان لحظات دامادمان که به سمت انتهای کوچه رفته بود تا از حادثه پیش امده مطلع شود و محمد حسین را پیدا کند،برگشت و مدتم میگفت نیاید به سمت انتهای کوچه و محله حادثه نروید اما مادر نمی‌توانست آرام بماند.

دقایقی پس از انفجار او همراه همسر و دامادش به سمت انتهای کوچه به دنبال پسرشان رفتند.

مادر محمد حسین از محل حادثه و وضعیت شهرک گفت: راه رفتن در ان تاریکی سخت بود، شاخه‌های درخت، آهن و آوار همه‌جا ریخته بود، در مسیر درخت بزرگی افتاده بود و کنار آن یک خودرو اورژانس واژگون شده بود.

کمی جلو تر رفتیم چیزی زیر شاخه‌های درخت دیده می‌شد، همسر و دامادم درخت‌ها را کنار زدند، از پاهایش معلوم بود کسی آنجا افتاده.

مادر کمی مکث کرد سپس ادامه داد: وقتی شاخه‌ها کنار رفت، پیکر محمدحسین نمایان شد.

گوش شکسته‌ای که هویت شهید را مشخص کرد

شدت انفجار آنقدر زیاد بود که مادر در ابتدا نتوانست پسرش را بشناسد.

او از لحظه شناسایی پیکر فرزند دلبندش گفت: اول نشناختمش، اما چند نشانه برایم آشنا بود،کاپشنش،گوش شکسته‌اش و دعایی که دور گردنش بود.

سپس افزود: محمدحسین کشتی‌گیر بود و گوشش شکسته بود. آن دعا را هم خودم به گردنش انداخته بودم.

همان نشانه‌ها کافی بود تا مادر یقین کند که پسرش دیگر بازنمی‌گردد.

 هدیه‌ای که مادر به حضرت زهرا(س) سپرد

پیکر شهید را با پتویی پوشاندند و به مقابل خانه آوردند، دیدن آن صحنه ها و گذراندن آن لحظات بسیار طاقت فرسا بود به خصوص برای من مادر، اما مطمئن هستم که خداوند به من توان داد که بتوانم محکم باشم و تاب بیاورم.

مادر غم خود را فرو خورد و با صلابت ادامه داد: وقتی پیکر محمد حسین را به مقابل خانه آورديم، به آسمان نگاه کردم و گفتم خدایا هدیه‌ و امانتت را به خودت سپردم، حضرت فاطمه زهرا از امروز خودتان برایش مادری کنید و امام زمان نگهدارش باشید.

مادر شهید به رد خون پسرش در محل شهادت اشاره کرد و بیان کرد: با اینکه بعد از آن بارها باران آمد و زمین شسته شد، هنوز لکه‌های خون پاک و مظلومش آنجا مانده است‌‌.

گل‌هایی که در محل شهادت روییدند

چند روز بعد، دوستان محمدحسین نکته عجیبی را دیدند. مادر به ان اتفاق اشاره کرد و توضیح داد: یک روز دوستان پسرم آمدند و چیز عجیبی را نشانمان دادند.گفتند هرجا را گشتیم گل لاله و شقایق نبود، اما درست جلوی خانه شما گل‌ها روییده‌اند؛ همان مسیری که محمدحسین از آن رد شده بود تا به محل حادثه برای کمک برسد.

برای مادر، این صحنه نشانه‌ای از حضور پسرش بود.

خوابی که آرامش آورد

بعد از حادثه، فشار روحی برای خانواده بسیار زیاد بود.آن‌ها برای مدتی به مشهد رفتند.در همان روزها، همسر شهید خوابی دیده بود که باعث دلگرمی خانواده شد.

مادر شهید به خواب اشاره کرد و گفت: عروسم که مدتی به خانه پدرش رفته بود خواب دیده بود محمدحسین به او گفته شما برو به خانه، من هم می‌آیم. گفته بود مامان و بابا دارند از مشهد برمی‌گردند.

از آن زمان، مادر احساس می‌کند پسرش هنوز کنارشان است.

او افزود: خیلی وقت‌ها حس می‌کنم پسر شهیدم با من است و آرامم می‌کند. حتی به خواب دیگران می‌رود و می‌گوید آمده‌ام مامانم را آرام کنم.

ما پیروز میدان هستیم‌

با این همه، او گفت: انتظار نداشتن گریه از یک مادر آسان نیست، دل مادر است، دل پدر است، دل همسر است و هزار دلتنگی، نمی‌شود گریه نکرد.

اما در میان همین درد، مادر شهید بر یک باور تأکید کرد: دشمن خیال نکند با زدن خانه‌ها و کشتن مردم بیگناه پیروز می‌شود. پیروز واقعی ما هستیم؛ بچه‌های سپاه و بسیج و ارتش که برای دفاع از مردم می‌جنگند.

و روایت این مادر، در نهایت به همان جمله کوتاه برمی‌گردد؛ جمله‌ای که در کوچه گفته شد و در ذهن خانواده برای همیشه ماند: می‌روم کمک می‌کنم و برمی‌گردم. بازگشتی که به سوی معبود بود.

ارسال در:

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

به بالا بروید