۳۹ روز تا ابدیت؛ روایت آسمانی شدن ستاره‌ای که از جماران طلوع کرد

دریا همیشه آبستن خاطرات عمیق است، اما این‌بار در میانه امواج «جماران»، خاطره‌ای متولد شد که تا ابد در قلب کازرون طنین‌انداز خواهد بود. ناوبان یکم محمدرضا جوان‌بخت، جوانی از نسل دهه هشتاد بود که فهمید برای پرواز، لزوماً نیازی به بال نیست؛ گاهی دل پاک و قدم گذاشتن در مسیر حقیقت کافیست. این گزارش، مرور زندگی جوانی است که شهادت را نه در انتهای مسیر، که در تمام لحظات عمر کوتاهش مشق کرده بود.

به گزارش پایگاه خبری تحلیلی خانه بهاری، محمدرضا در بهمن‌ماه ۱۳۸۰ در شهر کازرون چشم به جهان گشود. او در خانواده‌ای فرهنگی بزرگ شد که معلمی، شغل اصلی‌شان بود. محمدرضا از همان دوران کودکی، تفاوتی آشکار با هم‌سن‌وسال‌هایش داشت؛ گویی از همان ابتدا با مقیاس‌های این دنیای خاکی سنجیده نمی‌شد. او پس از پشت سر گذاشتن دوران نوجوانی، مسیر خود را به سمت دانشکده افسری علوم و فنون نیروی دریایی نوشهر برگزید؛ جایی که در آن، درس مردانگی و دفاع از میهن را نه روی کاغذ، که در عمل تمرین کرد.

او پس از طی مراحل سخت گزینش و سپری کردن آموزش‌های تخصصی در پادگان جوادالائمه لشکرک، سرانجام به ناوچه جماران پیوست. اما عمر خدمت زمینی محمدرضا کوتاه بود؛ او تنها ۳۹ روز پس از شروع کارش، در جریان یک حمله ناجوانمردانه توسط رژیم صهیونیستی، به آنچه همواره در جستجویش بود، یعنی «شهادت»، رسید.

 وقتی عشق، لباسِ تعزیه می‌پوشد

شخصیت محمدرضا را نمی‌توان تنها در واژه‌ها خلاصه کرد. پدرش، عبدالکریم جوان‌بخت، که خود سال‌ها در کسوت معلمی بوده، با یادآوری روزهای نوجوانی فرزندش می‌گوید: «محمدرضا از همان کودکی شخصیتی خودساخته داشت. در سال ششم ابتدایی، معلمش بودم و سخت‌ترین دوران کاری‌ام را تجربه کردم؛ چرا که مدام باید مراقب می‌بودم تا عدالت را رعایت کنم و کسی گمان نکند بین فرزندم و دیگران تفاوتی قائل هستم.»

اما نقطه عطف شخصیت او، در هیئت «کوچه‌های بی‌قراری» شکل گرفت. پدری که با یادآوری این خاطرات، گویی دوباره با پسرش در خلوت روضه حرف می‌زند، تعریف کرد: پسرم وقتی کوچک بود از شمر تعزیه می‌ترسید، اما سال‌ها بعد همان کودک ترسان، در هیئت خادم‌الشهدا، نقش حرمله را بر عهده گرفت. آخرین بار که در روستای جدول ترکی تعزیه داشتند، به مادرش گفت: بابا را راضی کن بیاید؛ شاید این آخرین سالی باشد که من تعزیه اجرا می‌کنم.

 الهام شهادت؛ پازلی که کامل شد

پدر معتقد است محمدرضا مدتی قبل از شهادت، به درک شهادت رسیده بود. او خاطره شب یلدایی را بازگو می‌کند که محمدرضا در پاسخ به اصرار اقوام برای ازدواج، با طمأنینه‌ای عجیب گفت: بگذارید ببینم ما در دریا خوراکِ کوسه و ماهی‌ها نمی‌شویم و گوشتی از ما روی استخوانمان می‌ماند؟

عبدالکریم جوان‌بخت با مرور این قطعات پازل می‌گوید: وقتی این صحبت‌های پسرم را کنار هم می‌گذارم، فریاد شهادتش در وجودم می‌پیچد. او قبل از هر تماسی، با صدایی که بوی خداحافظی می‌داد، می‌گفت: بابا حلالم کن. این جمله را چند بار تکرار کرد. حالا می‌فهمم که الهام شهادت، روح و جسم و جانش را در برگرفته بود.

۶۵ روز چشم‌انتظاری؛ غمی که به استقامت بدل شد

وقتی از لحظاتِ سخت بی‌خبری می‌پرسم، بغض پدر سنگین‌تر می‌شود. از روز ۹ اسفند، ۶۵ روز سکوت و انتظارِ محض در خانه حاکم شد. او می‌گوید: مادرش در این ۶۵ روز حتی از خانه بیرون نرفت، مگر یک‌بار برای آزمایش DNA. برای مادرش این انتظار، سخت‌تر از حد تصور بود.

اما امروز، مزار محمدرضا به میعادگاه حاجت‌مندان تبدیل شده است. پدر با افتخار ادامه می‌دهد: طبق فرموده امام باقر(ع)، بالاتر از شهادت هیچ نیکی‌ای نیست. تنها گروهی که دوست دارند به این دنیا برگردند شهدا هستند، چون شهادت شیرین‌ترین تجربه آن‌هاست. من در دلنوشته‌هایم برای محمدرضا نوشتم که مردم ما قدر تو را می‌دانند. خوشا به سعادتت که خدا تو را خریدار شد.

محمدرضا جوان‌بخت، حالا نه فقط برای خانواده‌اش، که برای تمام مردم کازرون، نمادی از جوانی است که عزت را از پروردگارخود گرفت. پرونده زندگی او با شهادت تکمیل شد؛ پرونده‌ای که شاید در صفحات تاریخ نظامی کشور کوتاه باشد، اما در حافظه‌ی معنوی این ملت، تا ابد جاودانه خواهد ماند. محمدرضا رفت، اما هر ذره از خاک مزارش، امروز برای دلی که در جستجوی آرامش است، چون مرهمی شفابخش عمل می‌کند.

ارسال در:

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

به بالا بروید