به گزارش خبرنگارخانۀ بهاری، در شیراز، او دخترک را بغل کرده بود و دواندوان خودش را به مینیبوس مدرسه میرساند. چادرش پر از گلولای بود و نفسش بالا نمیآمد.خود را روی صندلی انداخت و دختر ریز اندامش را میان چادر خیس پنهان کرد؛ اما نمیتوانست دخترش را از نگاه کنجکاو دیگران دورنگه دارد.
راننده مینیبوس او را در آینه برانداز کرد و گفت:«خواهر مگه قراره این دخترت به کجا برسه؟ میموندی توی خونه. مدرسهها تق و لقه. چرا خودت رو بهزحمت میاندازی؟»
اما گوش مادر مدت هاست روی این حرفها بسته شده. سالها درپی هم آمدند و رفتند و «ارم سلطان» عصای سفید زینب ماند. آنقدر زینب غرق محبت مادر بود که باورش شده بود میبیند و میتواند هر کاری را انجام دهد؛ هر کاری حتی نجات کودکان نابینا.
زینب جعفری که در دوران کودکی بهعلت بیماری سرخک چشمهایش را ازدستداده است، مؤسسۀ «شبچراغ» بنیاد حمایت از کودکان نابینا را راهاندازی کرد تا کودکانی که از نعمت بینایی محروماند، بتوانند مهارتهای آموزشی و زندگی را فرا گیرند و به صورت مستقل به زندگی ادامه دهند. او که در سال 1389 بانوی نمونه کشور شناخته شد اکنون الگوی یک زن خودساخته و فرهیخته است.
خانه بهاری:دوران ابتدایی و آموزش خودتان چگونه بود؟
دوران ابتدایی به مدرسۀ شوریده رفتم که مخصوص کودکان نابینا بود و طی پنج سال بهصورت مداوم مادرم «ارم سلطان» وظیفۀ رفت و آمد من را بر عهده داشت و تمام مسافت زرهی تا کلبۀ سعدی را با من میآمد و بازمیگشت. برای تحصیل در مقطع راهنمایی به مدرسۀ عادی آمدم که در این دوران با انجام فعالیتهای فوقبرنامه مثل راهاندازی کتابخانه در مدرسه، تشکیل پایگاه بسیج و گروه موسیقی، ارتباط خوبی با بچهها برقرار کردم؛ اما بازهم در آن دوران رفتوآمد دو شیفت صبح و عصر برعهدۀ مادر بود. دوران دبیرستان را در فلکۀ فخرآباد دبیرستان فاطمیه گذراندم، گرچه بزرگ تر شده بودم، باز نیازمند یاری مادر صبورم بودم. یادم میآید در یک روز سرد و بارانی، وقتی مادرم با لباسهای خیس پشت در کلاس منتظرم بود، بیاختیار گریه کردم. معلم ادبیات که خیلی دوستم داشت، گفت: «زینب چی شده؟»گفتم: «می دانم که مادرم پشت در کلاس منتظرم است». وقتی در کلاس را باز کردند، دیدند مادرم زیر باران با لباسهای خیس منتظرم ایستاده است.
او ایستاد تا من هم ایستاده بمانم. صبوری مادرم را هرگز فراموش نمیکنم.
خانه بهاری:در چه سالی وارد دانشگاه شدید و در چه رشته ای تحصیل کردید؟
در سال 68 وارد دانشگاه شیراز و در رشته جامعه شناسی موفق به دریافت مدرک کارشناسی شدم. در این دوران هم باز از حمایت مادرم برخوردار بودم. رفت وآمد او به دانشگاه آنقدر ادامه داشت که یکی از اساتید میگفت ما یک مدرک کارشناسی هم برای مادرت کنار گذاشته ایم چون در تمامی کلاسها حضور داشته است.
بعد از دانش آموختگی در سال 1372 به عنوان نویسنده با صدا و سیما همکاری کردم که حاصل این همکاری نویسندگی چند برنامه تولیدی مانند «اچی مچی» یا «شهر مورچگان» و سریال «شکوفههای دوستی» با همکاری «زهرا اسلام شعار» بود.
طی همین مدت در ساخت چند مستند و برنامه انیمیشن نیز همکاری داشتم. در سال 73 همکاری خودم را با سازمان بهزیستی آغاز کردم اما در سال 1378 استخدام پیمانی شدم و در سال 1377پس از آشنایی با «سید حسین علوی زاده» ازدواج کردم که حاصل آن یک پسر است.
همسرم نیز مانند من در دوران کودکی نابینا شده و وی نیز با پشتکار فراوان علیرغم بیماری جسمی استاد دانشگاه است و زندگی وی نیز درس بزرگی است برای بسیاری از نابینایان که بدانند با پشتکار و تلاش تمام مشکلات قابل حل است. البته من اکنون دانشجوی ارشد مشاوره توانبخشی نیز هستم.
خانه بهاری:چه شد که تصمیم گرفتید به یاری کودکان نابینا بیایید؟
وقتی اولین بار یک مادر از ما تقاضای کمک کرد و توانستیم به کمک دیگر دوستانمان هزینه عمل جراحی او را فراهم کنیم و کودک را نجات دهیم تصمیم گرفتیم این کار را سازمان یافته و منظم انجام دهیم.
از موسسه بیرون آمدم لبخند «نازنین» را فراموش نمیکردم، کودکی که اکنون با وجود آنکه نابیناست میتواند راه برود و غذایش را به تنهایی بخورد،کاری که برای ما خیلی راحت و عادی است.
همه این کودکان به نوعی مدیون «ارم سلطان» هستند، زنی که اسوه صبر و استقامت بود.
مادر به در کلاس تکیه داده بود و با اینکه خودش سواد درست و حسابی نداشت اما از صبر و تحمل و درک بالایی برخوردار بود و کم و بیش اشعار جاودانه ای را در حافظه داشت.
استاد ادبیات در کلاس را باز کرد، وقتی چشمش به مادر زینب افتاد که همچنان پشت در کلاس منتظرنشسته است تا کلاس تعطیل شود و دخترش را به خانه ببرد با تحسین و احترام سرش را خم کرد و صدای کف زدنهای ممتد دانشجویان خستگی این همه سالها تلاش و کوشش را از دلش بیرون کرد.
انتهای پیام//



