کودکان غزه سالهاست سختیهای زیادی را تحمل میکنند. اما با همان سن کم مقاوم و آمادهاند تا علم صهیونیست را زمین بیندازند و حالا پاسخ موشکی شب گذشته ایران به رژیم صهیونیستی، امید و صبرشان را بیشتر کرد تا تلاش کنند برای رسیدن به صبح آزادی.
به گزارش خبرگزاری فارس «دلم میخواهد این کشور به دست من آباد بشود و به مکانی زیبا تبدیل بشود.» «میخواهم خلبان بشوم. تا قدس را آزاد کنم. مردم کشورم را سوار هواپیما کنم و دور دنیا بچرخانم، تا خوشحال بشوند.» «میخواهم مهندس بشوم تا وقتی صهیونیستها خانههایمان را خراب میکنند بتوانم آنها را بسازم.» «فقط آرزو دارم غزه آزاد بشود.» اینها بخشی از آرزوهای کودکان فلسطینی است.
این روزها روزهای تاریخی و مهمی است. لحظاتی که در تاریخ مقاومت ثبت میشود. از شهادت فرماندهان مقاومت که خریدار خون آنها خداست تا پاسخ موشکی ایران به تعرضهای پیدرپی رژیم صهیونیستی…همه طرفدارن حق از این پاسخ موشکی شادند اما بعضیها خاصتر و بیشتر خوشحال شدند. مثل کودکان مقاوم غزه، ۲۶ هزار یتیم فلسطینی و روح ۱۷ هزار کودکی که در این یکساله شهید شدند.
آنها به یاری و قدرت خدا امیدوار بودند و امیدوارتر شدند. دیشب همه خوشحال بودند، بچههای غزه خوشحالتر…
بعد از اینکه خبر پاسخ موشکی ایران تیتر یک اخبار شد، هشتگ و سایتهایی که فیلمهای زیادی از آنها به اشتراک میگذارند را جستجو کردیم و در کنار تماشای ثانیههایی از شادی کودکان غزه، فیلمهای زیادی دیدیم از سختی و رنج کودکان غزه در یک سال گذشته و با مرور آن فیلمها بود که دستمان آمد چرا کودکان غزه از دیشب و پس از موشکباران پایگاههای نظامی رژیم صهیونیستی سر از پا نمیشناختند.
دلم برای نان تنگ شده
اولین فیلم، از دختربچهای با پیراهن صورتی آستینبلند و موهای خرمایی بود. اسمش مریم محمود است. با بغض از خرابشدن خانهشان و اینکه مجبورند گروهی در مدرسه زندگی کنند، میگوید. مجری از مریم میپرسد: «دلت برای چه تنگ شده؟» با گریهای جگرسوز میگوید: «دلم برای نان تنگ شده» از این روزهایی که فقط میتواند زعتر بخورند آن هم بدون نان میگوید.

زعتر غذا نیست. ادویهای شامل سبزی، آویشن، سماق و… است که بهعنوان چاشنی غذا از آن استفاده میشود یا با روغنزیتون ترکیب کرده، آن را روی نان میمالند و برای پیشغذا استفاده میکنند.
اما زعتر برای کودکان غزه غذاست. ولی برای مریم غذا مهم نیست. پدر و مادری که دیگر ندارد مهمتر است. او دلتنگیاش برای نان را با گریههای کودکانه روایت میکند اما وقتی قرار بود از چشم برهمزدنی بدون پدر و مادر شدن و بیخانمان شدنش بگوید؛ بغضش را قورت میدهد. انگار میدانست که زود بزرگ شده و فرصت عزاداری ندارد و باید بهجای عروسکبازی، مادری کند برای برادر کوچکترش.
از تشنگی گریه نمیکرد، ضجه میزد
خبرها و زیرنویسهایی که لحظهبهلحظه از افتخارآفرینی سربازان موشکی ایران میگفت را دنبال میکردیم و همزمان سراغ ویدئو بعدی رفتیم. کودک ۳ یا ۴ سالهای را دیدیم که از شدت تشنگی گریه نمیکرد، ضجه میزد. بخش دیگری از ویدئو دختربچهای که باید با ناز و نوازش بزرگ شود، یک بطری آب در دستش بود که شاید از خودش هم سنگینتر بود. آب میبرد برای مصرف و خوردن. آن هم نه آب آشامیدنی سالم، آب آلودهای که بعد از خوردن آن شاید مبتلا به خیلی بیماریها بشود. اما تحمل عطش برایش سختتر است.

فیلم بعدی از پسربچهای بود که با یک ویلچر، آب حمل میکرد. معلوم بود آنقدر سنگین است که نمیتوانست آن را هل بدهد. بهخاطر همین پشت ویلچر رفته بود و آن را میکشید. اما موقع حمل، یکی از بطریها روی پایش افتاد و درد بعدی در مچ پایش پیچید. همان جا از شدت درد و خستگی سرش را روی دستش گذاشت و شروع به گریه کرد. اما شاید به خاطر غم این روزها و تنهاییاش گریه میکرد.

دستهای کوچکی که گِل جابهجا میکند
کمکم خبرها از اصابت موشکها به سرزمینهای اشغالی خبر میداد و گوشهای در صفحه تلویزیون، خیابانهای شهرهای مختلف را نشان میداد که مردم جمع میشدند تا خوشحالی کنند و جشن بگیرند. ما هم دوباره سراغ فیلمهای بعدی رفتیم. فیلمی از یک روز بارانی در غزه که بچهها مجبور بودند از چادرهایشان بیرون بیایند و با دستهای کوچکشان خاکی که در اثر باران گل شده را بردارند تا راه برای عبور آب باز بشود و اطراف چادرشان راکد نماند. وقتی دستهایش یخ میکرد، آنها را جلوی دهانشان میگرفتند تا گرم بشود و دوباره شروع کنند به جابهجاکردن گلها.

ذوقش برای غذایی که حتی سیرش هم نمیکرد
ساعت همینطور میگذشت و ذوق ما بیشتر میشد. خبرها هم از اصابتهای جانانه موشکها به بخشهای مهم و حیاتی این رژیم کودک کش میگفت. با همین حس خوشحالی سراغ ویدئو بعدی رفتیم. دوست داشتیم بدانیم حالا چه کودکانی خوشحالترین افراد روی زمین هستند و بیشتر از قبل امیدوار شدند. فیلم بعدی صف بچههای کوچک غزه برای غذا را نشان میداد. پسربچهای که شاید تازه ۴ سالش شده بود، حیران بود. چون نتوانسته بود غذایی به دست بیاورد و انگار مثل یک مرد شرمنده بود. پای رفتن پیش خانواده را نداشت. با تأخیر قابلمه غذای بعدی آمد. ذوق کرد. اما غذای خیلی کمی در ظرفش ریختند تا به همه برسد. با آن غذا شاید خودش بهزور سیر میشد ولی برای همان یکذره ذوق کرد و دوید به سمت خانه. وقتی رسید سر از پا نمیشناخت و مادر، مادر میگفت. همین که چیزی برای خوردن پیدا کرد خوشحالش کرد.

جیغهایی که امیدوارترشان میکرد
در جستجوهای بعدی فیلمهای شادی بچههای غزه هم آمد. کودکانی که وقتی نور موشکها را میدیدند، میدویدند، سوت میزدند و باذوق اللهاکبر میگفتند. دختربچههایی که بالا و پایین میپریدند و از ذوق جیغ میزدند. جیغهایی که امید و عزمشان برای پسگرفتن کشورشان را صد برابر میکرد. مثل ما باورشان به اینکه روز آزادی میرسد و در قدس پشت تمام فرماندهان مقاومت نماز خواهند خواند، بیشتر از قبل شد. دیشب همه خوشحال بودند، بچههای غزه خوشحالتر…

جیغهایی که امیدوارترشان میکرد
در جستجوهای بعدی فیلمهای شادی بچههای غزه هم آمد. کودکانی که وقتی نور موشکها را میدیدند، میدویدند، سوت میزدند و باذوق اللهاکبر میگفتند. دختربچههایی که بالا و پایین میپریدند و از ذوق جیغ میزدند. جیغهایی که امید و عزمشان برای پسگرفتن کشورشان را صد برابر میکرد. مثل ما باورشان به اینکه روز آزادی میرسد و در قدس پشت تمام فرماندهان مقاومت نماز خواهند خواند، بیشتر از قبل شد. دیشب همه خوشحال بودند، بچههای غزه خوشحالتر…




