شب در دل شیراز نه با خاموشی بلکه با پررنگتر شدن سایههای نگرانی آغاز میشود؛ در حالی که اخبار پرالتهاب منطقه موجی از اضطراب را در رگهای شهر میدواند در یکی از خانههای قدیمی شهر، زنی نشسته که تلاش میکند در میان طوفان اخبار جنگ، فانوسی از آرامش را برای فرزندانش روشن نگه دارد؛ اینجا، جایی است که در آن جنگ نه در میدان نبرد که در تپشِ قلبِ یک مادر و در نگاهِ نگران او به پنجره، تجلی یافته؛ روایتی از یک مادر شیرازی که در سایه بیثباتیها، خانواده را سنگرِ امنِ خود میداند.
به گزارش پایگاه خبری تحلیلی خانه بهاری، خبرها در شب سرد زمستانی به سرعت در شبکههای اجتماعی میچرخند؛ خبرهایی که گاهی بوی ترس و گاهی بوی ناامیدی میدهند اما در فاصله بین این موجهای صوتی، زندگی در خانهها همچنان جریان دارد. شیراز این شهرِ شعر و بهارنارنج امروز بویی دیگر میدهد؛ بویی از احتیاط، از هوشیاری و از یک استحکامِ خاموش که در تار و پود دیوارهای خانهها بافته میشود.
وقتی خبرها، سایه خانه را طولانی میکنند
مریم زنی سی و پنج ساله در اتاقی کوچک نشسته؛ نور کمسوی لامپ، سایه خستگی را بر گونههایش انداخته اما چشمانش، بیدار و هوشیار است. او دستهایش را دور یک فنجان چای سرد شده حلقه زده، گویی میخواهد گرمای آن را به جان خود بیاندازد. در گوشه اتاق یک کیف کمری قهوهای رنگ آماده استفاده بر روی مبل قرار دارد؛ کیفی که نمادی از آمادگی در این روزهای سرنوشتساز است.
پس از چند دقیقه گفتوگو، مریم با نگاهی به پنجره رو به حیاط که در آن درختان نارنج در تاریکی شب همچون نگهبانانی خاموش ایستادهاند، میگوید: شیراز فقط یک شهر نیست؛ یک مکتب است و در این مکتب اولین درس آرامش است حتی وقتی طوفان در راه است.
این زن شیرازی با صدایی که سعی میکند از لرزشِ اجتنابناپذیرِ ترس آزاد باشد آغاز میکند: من در خانه دنبال خبر نمیگردم؛ دنبال امنیت هستم؛ وقتی شبها مینشینم و تلویزیون خاموش است صدای سکوت، بلندتر از هر خبری است. اما این سکوت پر از شبهه است؛ من میدانم که اگر بترسم بچهها میترسند. پس من خودم را به یک دیوار استوار تبدیل میکنم. هرگز در حضور آنها چهرهام را به هم نمیزنم. لبخند من اولین سپر دفاعیشان است.
کودک، ناظر خاموش ترسهای مادر
چشمانش به سمت اتاق فرزندش میلغزد؛ جایی که صدای نفسهای آرام یک کودک پنجساله شنیده میشود. سارا با لحنی آرامتر ادامه میدهد: فرزند کوچکم هنوز مفهوم جنگ را نمیفهمد اما بوی اضطراب را حس میکند؛ او مدام میپرسد که مادر چرا تو شبها بیداری؟ من به او نمیگویم جنگ میآید. به او میگویم که من دارم برای فردایی که قرار است همیشه بخندی و بخوابی، فکر میکنم؛ این جمله برای او دنیاست. من سعی میکنم دنیای او را با رنگهای شاد با قصهها و با بازیها پر کنم تا اینکه بگذارم ترس در آنجا ریشه دواند.
نوجوان در گذرگاه بین واقعیت و خیال
سپس نگاهی به سمت درِ اتاق فرزند نوجوانش میاندازد که صدای ورق زدنِ کتابی از آن میآید: نوجوانِ چهاردهساله من، درگیر دنیای مجازی است. او هر لحظه پیامی میبیند، عکسی میشنود و سوالی میپرسد که آیا ما میمیریم؟من به او نمیگویم نگران نباش بلکه به او میگویم ما در شیراز زندگی میکنیم. تاریخ این شهر گواهی بر این است که ما از هر بحران عبور کردهایم. من سعی میکنم به او یاد بدهم که آمادگی، نه ترس بلکه قدرت است. به او نشان میدهم که چگونه باید برای هر شرایطی آماده باشد نه اینکه در ترس فلج شود.
کیف اضطراری؛ امید نه وحشت
حالا این مادر جوان دستش را به سمت کیفِ روی مبل دراز میکند و آن را باز میکند. داخل آن مدارک هویتی، داروهای ضروری، مقداری پول نقد و بستهای از آب و غذا دیده میشود. او با صدایی مصمم میگوید: این کیف، برای ما، نماد ترس نیست. نماد کنترل است. وقتی من میدانم که همهچیز آماده است، اضطرابم کم میشود. من به خانوادهام میگویم که این کیف مثل یک چمدان سفر است؛ اگر روزی خداینکرده اتفاقی بیفتد، ما آمادهایم؛ این کار به ما حس امید میدهد نه وحشت.
این زن شیرازی نگاهی به بیرون میاندازد و میگوید: شیراز شهر همدلی است. ما با همسایهها صحبت میکنیم. همه ما در حال آمادهسازی هستیم؛ این، یک فرهنگ جمعی است. این شبکه ارتباطی، بزرگترین سپر دفاعی ماست. ما نمیترسیم ما هوشیار هستیم.
پایان شب با امید به فردا
او فنجان چای را زمین میگذارد و با نگاهی امیدوار رو به پنجره میگوید: امید من فرزندانم هستند؛ آنها آینده این شهرند؛ من میخواهم ببینم که آنها روزی در این شهر با آرامش و شادی زندگی میکنند و امید من ایمانم است؛ من معتقدم که خدا همیشه مراقب است و ما باید تلاش کنیم تا در سایه این تلاش، آرامشمان را حفظ کنیم.
این مادر جوان با لبخندی ملایم، اما عمیق، میافزاید: پیام من به مادران شیراز این است که نترسید اما هوشیار باشید. ترس، دشمن آرامش فرزندتان است. سعی کنید برای او یک دنیای امن بسازید. اخبار را مدیریت کنید اما نترسید که خودتان را در برابر واقعیت قرار دهید. ما باید قوی باشیم نه برای جنگ بلکه برای زندگی؛ به خاطر بسپارید که ما در شیراز هستیم و شیراز همیشه یکی از تاریخسازترین شهرهای ایران بوده و هست.
حالا او به سمتِ پنجره میرود و به تاریکی شب نگاه میکند. صدای آرام باد که از میان شاخههای نارنج میگذرد همچون زمزمه یک دعا در فضا میپیچد. او همچون هزاران مادر دیگر در شیراز در سکوت شب، نگهبان آرامش خانه است. او نمادی از تابآوری است؛ زنی که در دل طوفان نه با جنگیدن که با آرامش خود به جنگ ترسها میرود و این، شاید بزرگترین پیروزی یک مادر در این روزهای سخت و دشوار باشد.
گفتوگو از فرزانه قنبر دزفولی


