«دلم برایشان تنگ شده. دوست دارم بیایند خانه. پنجرهها را باز کنند. پارچههای سفید را از روی مبل و وسایل خانه بردارند. برای ناهار آبگوشت بار بگذارم. ملیحه عاشق آبگوشت توی کاسه آبی لعابدار است. بعد سماور یک نفس بجوشد و من استکان به استکان برایشان چای تازه دم بریزم. عصر هم که شد، سهراب را بفرستم از درخت وسط باغچه برود بالا و یک بشقاب خرمالو برای من و خواهر برادرهایش بچیند. نمیدانم چرا هر چقدر شمارههایشان را میگیرم یا تند تند بوق میخورَد یا میگوید مخاطب در دسترس نمیباشد. سر از گوشی درمیآوری دخترم؟ نکند خراب شده بچهها نگرانم شوند.»
چشمهایم را از حسرتهای حاجیه افروز میدزدم و به رویم نمیآورم که بغض، تا خرخره، خفهام کرده و فقط یک کلمه دیگر بگوید میترکم. گوشی را از دستش میگیرم و پشت درِ خانه توی خودم مچاله میشوم. آخرین باری که من و در و همسایه، بچههایش را توی خانهاش دیدیم و جمعشان جمع بود و صدای خنده میآمد برای پنج شش سالِ پیش بود. روز تقسیم ارث و میراث پدری. مثل پروانه دورش میچرخیدند و وقتی کارشان تمام شد دیگر سراغی از مادرشان را نگرفتند.
رفتند و آنقدر غرق زندگی خودشان شدند که یادشان رفت روزی، حاجیه افروز، تمام زندگیاش را فدای یک تار مویشان کرد تا پر و بال بگیرند و از آشیانهاش بروند.
فراموش میشوند
درهم و برهمام. نمیدانم وقتی میخواهم گوشی را بین دستهای چروک افتاده و مهرباناش بگذارم چه بهانهای برای چشمهای به راه دوختهاش بیاورم که غصه نخورَد. نمیدانم چقدر میتوانم کنارش بنشینم و وقتکُشی کنم و از هر دری حرف بزنیم تا شاید یادش برود که دلش تنگ است. نمیدانم چطور میشود خانهاش را برای یک آخر هفته پر از صدای خنده و شادی و عطر غذای گرم و خاطره و بچهها و نوههایش کرد وقتی که هزار بار شمارهشان را گرفتم و جواب نمیدهند. انگار خیلی وقت است که یادشان رفته مادری دارند. یعنی پدر و مادرهایمان که پیر میشوند اگر دور از جانهایشان با مُردنشان رفع زحمت نکنند، باید اینطور فراموش شوند؟ طوری که به قول محمود درویش، گویی هرگز نبودهاند؟!
سفارشی برای تمام بشریت
حجتالاسلام محمدحسین فرخی، کارشناس علوم دینی، به این سوال با اشاره به اهمیت جایگاه خانواده در کتاب الهی قرآن که معجزه آخرین پیامبر است، پاسخ میدهد و میگوید: «در آیه پانزده سوره احقاف آمده است که ما به انسان توصيه كرديم كه به پدر و مادرش نيكى كند، مادرش او را با ناراحتى حمل مىكند و با ناراحتى وضع حمل مىکند؛ و دوران حمل و از شير بازگرفتنش سی ماه است؛ تا زمانى كه به نيرومندى و كمال خود بالغ شود و به چهل سالگى برسد مىگويد: «پروردگارا، مرا توفيق ده تا شكر نعمتى را كه به من و پدر و مادرم دادى به جا آورم و كار شايستهاى انجام دهم كه از آن خشنود باشى، و فرزندان مرا صالح گردان؛ من به سوى تو بازگشتم و توبه كردم، و من از مسلمانانم.»
با توجه به این آیه، خداوند انسان را در طول تاریخ و تمام ادیان الهی به احترام و محبت به پدر و مادر توصیه کرده است. از حقوق هر انسانی اعم از مسلمان و غیر مسلمان این است که فرزندانش بر ایشان احترام کنند. با توجه به اینکه در این آیه به انسان سفارش شده است، بنابراین فقط انسانهای مؤمن ملاک نیست بلکه تمام بشریت را شامل میشود. از فعل مضارع این آیه نیز برمیآید که این سفارش برای تمام تاریخ و تمام ادیانها بوده است. علاوه بر این، خداوند پس از سفارش انسان به احترام و محبت به پدر و مادر، زحمات آنها را بیان میکند تا از این طریق انسان را متوجه و متذکر کند، احساس فرزند را نسبت به احترام به پدر و مادر خود برانگیزد تا این احسان و خدمت عاشقانهتر و جدیتر باشد و احترام حقیقی را نسبت به پدر و مادر خود به جا بیاورد.»
هرچه دارم از مادر است
این کارشناس دینی با گلایه از به خانه سالمندان سپردن پدران و مادران، ادامه میدهد: «ادیسون مخترع برق میگوید «جهان هر آنچه از تکنولوژی و صنعت دارد از من است و من هرچه که دارم از مقام مادر دارم.» از کلام این دانشمند برمیآید که عالمیان هرآنچه دارند از مقام مادر دارند. جایگاه مادر به حدی والاست که خداوند در آیه احسان به والدین، یعنی آیه ۲۳ سوره اسراء، پس از دعوت به توحید، انسانها را به نیکیکردن به پدر و مادر دعوت میکند. مفسران اشاره به احسان به والدین پس از توحید را نشانه اهمیت این وظیفه دانسته و برخی از ایشان نیکی به پدر و مادر را واجب، و ترک آن را همچون آزار و اذیت کردن آنها، حرام دانستهاند.
این نکته که انسان در زمان پیری والدین باید آنها را نزد خود نگه دارد در آین آیه نهفته است، بنابراین این از آموزههای قرآن است که در زمان پیری والدین را به خانه سالمندان نسپاریم و نزد خود نگه داریم. در روایاتی از امام صادق علیه السلام هست که میفرمایند «با پدر و مادر با کلمات محبت آمیز صحبت کنید. پیش از آنها دست به طعام نبرید، با حرف درشت پدر و مادر را مورد خطاب قرار ندهید.» بر این اساس اگر جوانان میخواهند عاقبت به خیر شوند و بوی بهشت را استشمام کنند باید به پدر و مادر خود نیکی کنند.»
خرمالوهای روزگار تنهایی
حاجیه افروز با سنگ کوچکی روی درِ خانهمان میکوبد. عادتاش این است و من همیشه اینطور میدانم که پشت در آمده و نمیتواند زیاد سر پا بایستد. لپتاپ را روشن میگذارم و جملههای نصفه و نیمهای را که نوشتهام به امان خدا رها میکنم. دستهایش میلرزند اما خرمالوها را روی برگهای پاییزی چیده و با ذوق نشانم میدهد.
«پسر احمد آقا رفته بود آنتن تلویزیونشان را درست کند، گفتم برایم بچیند. سهم تو هم محفوظ است دخترم. یک خورده کال است. بگذاری جلوی پنجره، چند روزی آفتاب بخورَد کمکم مزهاش درمیآید. برگها را هم خودم از توی باغچه برایت جمع کردم. میبینی پاییز چقدر قشنگ شده امسال؟ راستی، از گوشیام سردرآوردی؟ پیشت بود بچهها زنگ نزدند؟ سراغم را نگرفتند؟»
به خرمالوهای روزگار تنهایی زل میزنم و از گوشی خودم به شماره دختر حاجیه افروز پیام میدهم. «سلام ملیحه خانم. وقتتان بخیر. پنجرهها را باز کردیم تا هوای تازه توی خانه بپیچد. پارچههای سفید را از روی مبلها و وسایل خانه برداشتیم. حاجیه افروز برایتان آبگوشت بار گذاشته. به من سپرد که کاسههای آبی لعابدار را از کابینت بالایی دربیاورم. خانه عطر اسپند و چای و خرمالو میدهد. سماور، قُل هشتاد و هفتماش را هم زده. سوز پاییز برای آدمِ تنها، استخوانسوز است. کسی از فردا خبر ندارد؛ مگر نه؟ دستهای حاجیه افروز سرد است. خیلی سرد. اشک توی چشمهایش خشک نمیشود. جلوی در منتظرتان بمانیم؟ میآیید؟ جانِ پیرزن یخ نزند از تنهایی و حسرت و انتظار. بگویم توی راهید؟ آی، ای دریغ و حسرت همیشگی! ناگهان، چقدر زود، دیر میشود!»



