احساس یک پدر نسبت به سقط جنین

همه دکترها جوابشان کرده بودند و زنده ماندن نوزاد را غیرممکن می‌دانستند اما حاضر نبودند دستشان را به خون فرزند دنیانیامده‌شان آلوده کنند‌.

مرجان دُرعلی همسر شهید مدافع حرم محمدحسین محمدخانی، تعریف می‌کند: «ماه هفتم بارداری‌ام در یزد رفتم سونوگرافی. دکتر گفت: «مایع آمنیوتیک دور بچه خیلی کمه. باید استراحت مطلق داشته باشی.»یزد ماندگار شدم. محمد حسین هم می‌رفت تهران و می‌آمد. خیلی هم بهش سخت می‌گذشت. می‌گفت: «عذابه، خسته و کوفته برم توی اون خونه سوت و کور. از صبح برم سر کار و بعد از ظهرم برم توی خونه‌ای که تو نباشی.» سونوگرافی‌ها بیشتر شد. یواش یواش به من فهماندند ریه بچه مشکل دارد. آب دور بچه که کم می‌شد، مشخص نبود کجا می‌رود.

هر کس نظری می‌داد: «آب به ریه‌ش می‌ره.»، «اصلاً هوا به ریه‌ش نمی‌رسه.»، «الان باید سزارین بشی.» و …دکترها نظریات متفاوتی داشتند. دکتری گفت: «‌شاید ظاهر بدی داشته باشه.»چند تا از پزشکان گفتند: «می‌تونیم نامه بدیم به پزشکی قانونی که بچه رو سقط کنی!» اصلاً تسلیم چنین کاری نمی‌شدم. فکرش هم عذاب بود. محمدحسن با علما صحبت کرد ببیند آیا حاکم شرع اجازه چنین کاری را به ما می‌دهد یا نه. اطرافیان تحت فشارم گذاشتند که اگه دکترا این طور می‌گن و حاکم شرع هم اجازه می‌ده، بچه رو بنداز خودت راحت، بچه هم راحت. زیر بار نمی‌رفتم.می‌گفتم: «نه پیش پزشکی قانونی میام نه پیش حاکم شرع!» یکی از دکترها می‌گفت: «اگه منم جای تو بودم، تسلیم هیچ کدوم از این حرفا نمی‌شدم؛ جز تسلیم خود خدا.» چون روح در این بچه دمیده شده بود، سقط کردن را قتل می‌دانستم. اگر تن به این کار می‌دادم تا آخر عمر خودم را نمی‌بخشیدم.اطرافیان می‌گفتند: «شما جوونین و هنوز فرصت دارین.» با هر تماسی به هم می‌ریختم. حرف و حدیث‌ها کشنده بود. حتی یکی از دکترها وجهه مذهبی‌مان را زیر سؤال برد. خیلی ما را سوزاند. با عصبانیت گفت: «شماها می‌گین حکومت جمهوری اسلامی باشه. شماها می‌گین جانم فدای رهبر. شماها می‌گین ریش، شماها می‌گین چادر! اگه اینا نبود می‌تونستم راحت توی همین بیمارستان خصوصی این کار رو تموم کنم. شماها که مدافعان این حکومتین پس تاوانش رو هم بدین!»داشت توضیح می‌داد که می‌تواند بدون نامه پزشکی قانونی و حاکم شرع بچه را بیندازد. نگذاشتیم جمله اش تمام شود، وسط حرفش بلند شدیم آمدیم بیرون.

تندتند برایمان نسخه جدید می‌پیچیدند. خودم را در اتاقی زندانی کردم، گوشی ام را پرت کردم گوشه‌ای و سیم تلفن را کشیدم بیرون. به پدر و مادرم گفتم: «اگه کسی زنگ زد احوال بپرسه، گوشی رو برام نیارین!»محمدحسین هر هفته باید می آمد یزد. بیشتر از من اذیت می‌شد؛ هم نگران من بود، هم نگران بچه. حواسش دست خودش نبود، گاهی بی‌هوا از پیاده رو می‌رفت وسط خیابان. مثل دیوانه‌ها. با این حال حاضر به سقط نشدیم تا اینکه او دنیا آمد.» فرزند مرجان درعلی و محمدحسین محمدخانی چند روز بعد از تولد از دنیا رفت و روزهای سختی به این پدر و مادر و خانواده‌هایشان گذشت. اما این دو نفر هیچ گاه از اینکه فرزندشان را در شکم مادر به قتل نرساندند و دستشان به خون او آلوده نشده، پشیمان نشدند.

منبع: کتاب «قصه دلبری» به قلم محمدعلی جعفری

 

 

ارسال در:

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

به بالا بروید