دختران دهه هشتادی به جنگ اسرائیل می‌روند!

همیشه بین حرف‌ها و درددل‌هایشان غرولند می‌کردند که کاش پسر بودیم! پسر بودن برایشان مجوزی بود که در همه صحنه‌ها و عرصه‌های دلخواه‌شان پا بگذارند. مثلا در دفاع از حرم حضرت زینب سلام‌الله علیها یا در دل مقاومت، لبنان و غزه. اما این‌بار به دختر بودن‌شان افتخار کردند. وقتی آقا فرمان دادند بر هر مسلمانی واجب است به یاری لبنان بپردازد حساب دخترها را جدا نکرده بودند.

بعد از فرمان رهبری مادر فاطمه‌سادات به نمایندگی از همه‌ خانواده سرویس طلایش را اهدا کرد و خانواده زینب هم با کمک نقدی و تکه طلایی به فرمان رهبری لبیک گفتند اما دل زینب و فاطمه هنوز راضی نبود. آقا گفته بودند «بر هر مسلمانی!» و این واژه این ۲ رفیق را عهده‌دار مسؤولیتی بزرگ کرد.

اولین مبلغی که به حساب ایران‌همدل واریز کردند 35 هزار تومان بود. 35 هزار تومان ناقابل که شاید در بین آن عدد و رقم‌های میلیاردی که در حساب ایران همدل می‌نشست بسیار ناچیز بود. اما وقتی پای قصه دو رفیق دهه‌هشتادی نشستیم و دست‌های رنگی و زحمت‌کشیده‌شان را دیدیم، اسکناس به اسکناس این کمک، میلیون‌ها تومان ارزش پیدا کرد.

این پول سود اولین دست‌رنج‌شان بود. اولین دسترنجی که از کارگاه مقاومت‌شان بعد از ساعت‌ها کار به دست‌شان رسید. همان کارگاهی که به فرمان رهبری راه افتاد و حالا تمام سودش وقف مقاومت است.

همیشه بین حرف‌ها و درددل‌هایشان غرولند می‌کردند که کاش پسر بودیم! پسر بودن برایشان مجوزی بود که در همه صحنه‌ها و عرصه‌های دلخواه‌شان پا بگذارند. مثلا در دفاع از حرم حضرت زینب سلام‌الله علیها یا در دل مقاومت، لبنان و غزه. اما این‌بار به دختر بودن‌شان افتخار کردند. وقتی آقا فرمان دادند بر هر مسلمانی واجب است به یاری لبنان بپردازد حساب دخترها را جدا نکرده بودند. اصلا حالا که شرایط برابر بود و مردها هم باید مثل زنان از پشت‌جبهه‌ها، مقاومت می‌کردند دلیل برای حسرت خوردن نبود. حالا باید لباس رزم تن می‌کردند و دست به کار می شدند.

صحبت از زینب کربلائی‌زاده است و فاطمه‌سادات محسنی دو رفیق دهه‌هشتادی است که در هنرستان درس‌ خوانده‌اند و بهمن امسال پایشان به دانشگاه باز می‌شود. درآمد شخصی نداشتند، کار آنچنانی هم که از دستشان برنمی‌آمد تنها امکان‌شان همان هنر و استعدادی بود که از کودکی داشتند و در کلاس درس پرورش اش داده بودند. به ذهن‌شان رسیده بود محصولات تزئینی تولید کنند و دست‌سازه‌هایشان را به نفع مقاومت بفروشند.

از ایده تا اجرا هزار مشکل و مانع بود اما روزی که مثل همیشه به گلزار شهدا رفتند و بازارچه کوچک زنان را برای مقاومت دیدند مصمم شدند. دست تنها نمی‌توانستند از پس همه‌ کارها بربیایند، قرار بود زیورآلات ریزینی تولید کنند، روی سفال و چوب نقاشی بکشند، دست‌سازه‌های چوبه آماده کنند و… برای همین پای چند دوست دغدغه‌مند را هم به کارگاه‌شان باز کردند. تصمیم داشتند با یک تیر دو نشان بزنند، هم به دوستان‌شان کار هنری به طور رایگان آموزش بدهند و هم برای سرعت و دقت بیشتر نیروی کمکی داشته باشند. استقبال خوبی شد حتی صاحبخانه‌ای بانی شد تا خانه‌اش کارگاه مقاومت شود!

 

صاحبخانه‌ای که خانه‌اش را کارگاه مقاومت کرد!

نمی‌شد هر کس درخانه‌ خودش دست‌سازه‌ها را تولید کند باید کارگاه کوچکی پیدا می‌کردند که همه در کنار هم باشند و وسایل مورد احتیاج‌شان را با هم به اشتراک بگذارند. کار کردن دور از هم مخصوصا اینکه همه ابزار کار را نداشتند کسب و کارشان را خوابانده بود. دنبال راه چاره‌ای بودند که فاطمه سادات چشمم به خانه‌ طبقه پایینی‌شان افتاد. خانه برای یکی از آشناهایشان بود و چند وقتی می‌شد که آنجا کسی زندگی نمی‌کرد. چند جمله ساده کافی بود تا صاحب‌خانه قبول کند خانه‌اش را در اختیار دخترها بگذارد و کارگاه مقاومت به پا شود. کلید خانه را که گرفتند فاطمه‌سادات و زینب دست به کار شدند، از ذوق‌شان نمی‌توانستند صبر کنند تا نیروی کمکی بیاید. خانه تمیزکاری حسابی می‌خواست و یک صبح تا شب طول کشید تا این دو رفیق آن خانه بدون سکنه را گلستان کنند. مادرها باورشان نمی‌شد که این، کار دختران‌شان باشد. اگر پای مقاومت و هدف‌شان وسط نبود مثل همیشه دست به سیاه و سفید نمی‌زنند. از شور و شوق فاطمه و زینب خانواده‌ها هم به سر شوق آمده بودند، پدر فاطمه سادات خانه را برایشان تجهیز کرد و پدر زینب هم وسایلی که برای کار نیاز داشتند را خرید تا نقش و نگارهایی که به روی دست‌سازه‌هایشان می‌زنند به رنگ همدلی باشد و آن‌ها هم در این مقاومت شریک شوند.

 

ارتش دو نفره دختران دهه‌هشتادی برای نابودی اسرائیل!

حالا هر روز فاطمه سادات و زینب تمام روزشان را در کارگاه می‌گذرانند و دست‌سازه تولید می‌کنند. بعضی از روزها هم نیروی کمکی می‌آید و خط تولید سرعت می‌گیرد. از آن روز که چراغ کارگاه روشن شده دوست و‌آشنا هرکس هر هنری دارد را با خودش می‌آورد و در کارگاه وقف مقاومت می‌کند. یکی بافتنی می‌بافد، یکی هنر گلدوزی‌اش را خرج می‌کند و… زینب و فاطمه قول و قرار با هم محکم کرده‌اند که قلمو از دست‌شان نیفتد و روزمرگی‌ها مشغول‌شان نکند. کارشان پابرجا بماند تاوقتی تیر هنرشان اسرائیل را از پا دربیاورد.اولین مبلغی که به حساب ایران‌همدل واریز کردند 35 هزار تومان بود، 35 تومانی که سود اولین دسترنج‌شان شد. بعد از آن هر روز و با هر فروش کل سودشان را اهدا کردند.شاید کمک‌های ریز ریز و کوچک‌شان بین آن همه عدد و رقم‌های میلیاردی که در حساب ایران همدل می‌نشیند به چشم نیاید اما اینجا سرزمینی است که دخترهایش حتی با هنرشان، با نقش و نگارهای لطیف و ظریفی که می‌کشند و می‌سازند کمر به نابودی اسرائیل بسته‌اند. اینجا هنر سلاح است و ظلم نابود شدنی است.

 

 

ارسال در:

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

به بالا بروید