جشن تولد بعد از پیروزی ایران!

در شبی که لامرد لبریز از حضور خانواده‌ها و مردم پای کار ایران بود، دختری ۹ ساله با پلاکاردی متفاوت، تولدش را به روز پیروزی موکول کرد؛ روایتی کودکانه اما عمیق از صبر، همدلی و شوقی که از عروسک و کیک فراتر می‌رفت.

به گزارش پایگاه خبری خانه بهاری، ان شب‌ در لامرد، فقط یک شب معمولی نبود؛ خیابان‌ها آرام آرام از قدم‌های مردم پر شد و شهر، زیر نور چراغ‌ها، حال‌وهوایی گرفت که بیشتر شبیه یک تجمع دلی بود تا یک گردهمایی ساده.

خانواده‌ها از راه رسیده بودند، کودک‌ها در کنار پدر و مادرشان ایستاده بودند، افراد مسن تر با نگاه‌هایی پر از خاطره در جمع دیده می‌شدند و جوان‌ترها پرچم‌ها را بالا گرفته بودند تا رنگ‌های سه‌گانه در تاریکی شب گم نشود.

هر گوشه از این جمعیت، نشانی از حضور مردم بود؛ حضوری که فقط برای دیده شدن نبود، برای مقاومت بود، برای ایستادن بود، برای آن بود که خیابان بداند هنوز زنده است و هنوز مردمش در میدان‌ پای کار ایران‌ هستند و درست در میان این همه چهره، نگاه ها روی چهره‌ای کوچک‌تر از بقیه می‌ماند؛ دختربچه‌ای ۹ ساله که پلاکاردی در دست داشت و با همان قامت کوچک، بزرگ‌ترین حرف آن شب را می‌زد.

دختر کوچک، تازه امسال به سن تکلیف رسیده بود، اما در نگاه و ایستادنش چیزی بود که او را از سنش بزرگ‌تر نشان می‌داد. پلاکاردی که در دست داشت، فقط یک نوشته نبود؛ انگار حرف های دل کوچکش را روی کاغذ آورده بود. روی آن نوشته بود که امشب تولد اوست، اما به جای جشن گرفتن، ترجیح داده آن را به روز دیگری موکول کند؛ به روزی که ایران پیروز شود.

نوشته‌هایش ساده بود، اما سادگی‌شان از آن جنس بود که آدم را میخکوب می‌کند. هر کودکی در شب تولدش چشم‌به‌راه کیک، شمع، هدیه و لبخند است، اما این دختر، انتخاب دیگری کرده بود؛ انتخابی که حتی برای خیلی از آدم بزرگ‌ها هم آسان نیست.

او گفته بود که چون هم‌سن‌وسال‌هایش در لامرد و میناب شهید شده‌اند و ایران برای آنان عزادار است، امشب را جشن نمی‌گیرد. گفته بود تولدش را برای روزی نگه می‌دارد که پیروزی ایران فرا برسد و خونخواهی و انتقام شهدا به نتیجه برسد. همین جمله، در دل آن شلوغی و پرچم‌ها، از همه‌چیز روشن‌تر بود.

انگار او میان آن همه هیاهو، ناگهان معنای تازه‌ای به شادی داده بود؛ شادی‌ای که قرار نیست فقط برای یک شب باشد، بلکه باید از دل رنج عبور کند و در روزی بزرگ‌تر معنا بگیرد. این تصمیم، برای کودکی در این سن، چیزی کمتر از معجزه نیست.

معجزه‌ای از جنس آگاهی، از جنس فهمیدن رنج جمعی، و از جنس دل بستن به پیروزی‌ای که هنوز نیامده اما روز موعودش نزدیک است.

مردم اطرافش با احترام نگاهش می‌کردند. بعضی لبخند می‌زدند و تبریک می‌گفتند، بعضی اشک را در گوشه چشمشان پنهان می‌کردند، و بعضی فقط ساکت می‌ماندند؛ سکوتی که خودش حرف‌های زیادی داشت.

صدای مردم، وزش بادی که پرچم‌ها را مقتدرانه به حرکت درآورده بود و حضور آن دختربچه، همه با هم فضایی ساخته بودند که نمی‌شد فقط تماشایش کرد؛ باید آن را زندگی می‌کردی. باید می‌فهمیدی که در این لحظه، خیابان فقط محل عبور نیست، محل معناسازی است. محل ایستادن مردمی که آمده‌اند بگویند هنوز کنار ایران‌اند، هنوز پای کارند، هنوز دلشان برای این خاک می‌تپد.

لامرد در آن شب، به شهری تبدیل شده بود که در آن، هم هیجان بود و هم اندوه، هم صلابت بود و هم مهربانی. خانواده‌ها کنار هم ایستاده بودند و این کنار هم بودن، خودش تصویری بود از یک جامعه زنده؛ جامعه‌ای که می‌فهمد حضور در خیابان، وقتی از دل مردم برخاسته باشد، فقط یک تجمع نیست، بلکه نشانه‌ای از پیوند، همدلی و باور مشترک است و در میان همه این نشانه‌ها، آن دختر ۹ ساله با پلاکاردش، مثل چراغ کوچکی می‌درخشید که نورش از سنش بزرگ‌تر بود.

او تولدش را عقب انداخته بود، اما در عوض، معنایی بزرگ‌تر را انتخاب کرده بود: اینکه شادی واقعی، وقتی ارزش دارد که در روز پیروزی کامل شود. و شاید همین انتخاب، از هر عروسک و کادویی برای او شیرین‌تر شده باشد.

گزارش از : صبا بنکی

ارسال در:

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

به بالا بروید