بانویی که مبارزه را از بَر بود

«دخترها اجازه ندارند! چرا اجازه ندارند روی پشت بام بلند اذان بدهند؟» این سوال، حباب نترکیده ذهنش بود و فکرش را قلقلک می‌داد.اما بی‌پاسخی به سوالی که مثل خوره به جانش افتاده بود سبب می‌شد از جلدش بیرون بیاید و بی‌اعتنا به حرف‌های پدر حتی فارغ از رسم و رسوم آن وقت‌ها ماه رمضان را مغتنم بداند و بهانه بتراشد و به خانه عمه خانم برود.خانه عمه خانم همراه داشت و وقت سحر و افطار با پسر عمه‌اش می‌پریدند پشت بام و با صدای بلند اذان می‌گفتند؛ اذانی که طنین‌اش از چهار جهت شهر به گوش می‎رسید.

سنت‌شکنی دخترک اما به همین جا ختم نمی‌شد؛ قد و قواره‌ای نداشت ولی انگار همتش جبران مافات می‌کرد، مثلا دهه عاشورا دلش در پی سری نهان غلیان و از همان روز اول دخترها و پسرهای محله را جمع و دسته سینه‌زنی به پا می‌کرد، نوحه‌ای دست و پا شکسته می‌خواند و دسته کوچک عزاداری راه می‌انداخت، عَلم و کُتل نداشت اما اصول نانوشته دسته عزاداری غم حسین(ع) را خوب می‎دانست.عدد و رقم سنش به هفت هم نرسیده بود ولی دل در گرو دین داشت، سوای دلش، اراده استوار هم چراغ راهش بود. به وقت هفت سالگی راهی مکتب شد، با «ملا» سر می‌کرد و اول خواندن و بعدها نوشتن را آموخت؛ قدری که گذشت دیگر ملا نیامد و مکتب را سپرد به ملا باجی، پیرزن سخت‌گیری که به کمک عروسش کلاس را اداره می‌کرد.در مکتب‌خانه قرآن، نهج‌البلاغه، بوستان و گلستان سعدی و کمی هم حساب یاد می‌گرفت، هرچند ملا باجی در همدان اسم و رسمی داشت و مردم از تربیت صحیح و محکم او تعریف می‌کردند یعنی بیشتر از حساب و کتاب، در تربیت بچه‌ها زبانزد بود.

 

در سنت شکنی یدطولایی داشت

شوق نوشتن از سر و رویش فوران می‌کرد، نیمه‌شب وقتی همه خواب بودند آرام از جا بلند می‌شد و کبریت و چراغ فیتیله‌ای و کتاب را بر می‌داشت و بی‌صدا از پله‌ها به سمت زیرزمین می‌رفت. زیرزمین، معدن کاغذ باطله‌های پدرش بود و وسط یک عالمه خرت و پرت می‌نشست و زیر نور چراغ از روی کتاب رونویسی می‌کرد، با خیال آسوده در دخمه وحشتناک خانه ساعت‌ها تمرین نوشتن می‌کرد. آخر کار اما کاغذهای نوشته شده را می‌سوزاند تا اثری از آثارشان به جا نماند، هر روز بیش از دیروز شیفته خواندن و نوشتن می‌شد با اینکه مکتب‌خانه هوای دیگر داشت و دیاری بریده از کوچه و بازار با رسم و رسوم خاص بود، ولی باز هم عشق به یادگیری غوغا می‌کرد.با سن کمش خستگی‌ناپذیر بود، برای هر کاری مثل برق از جا بر می‌پرید و از بیکاری و بی‌حالی بیزار بود و انگار در سنت‌شکنی ید طولا داشت.

ماجرای خواستگاری ساده و سنتی از دختر تابوشکن!

پدرش، اخلاق‌مدار و سخت‌کوش بود، با دیانت و دیندار؛ در تربیت فرزندانش هم حساس و دقیق بود. هر دو سه ماه یک بار با زحمت خودش را به تهران می‌رساند و کتاب‌های تازه از چاپ بیرون آمده را می‌خرید و به همدان می‌آورد. آن موقع مردم وسعشان نمی‌رسید کتاب بخرند، کتاب را از کتابفروشی‌ها کرایه می‌گرفتند، مبلغ کرایه بستگی به قطر کتاب داشت مثلا برای هر کتاب شبانه‌روز از پنج شاهی تا یک قران کرایه می‌گرفتند، مشتری‌هایی که بیشتر جوان‌ها و بچه‌های ۱۲، ۱۳ ساله بودند.در یکی از این سفرهای از همدان به تهران و بالعکس پدر، خبر رسید، مردی از دخترک تابو‌شکن خواستگاری کرده و از پدرش جواب مثبت گرفته است.دختر، تا به خود بجنبد و چند و چون کند، چشم باز کرد و دید، دوش به دوش آقا داماد پای سفره عقد نشسته، همسری ۳۲ سال و عروسی ۱۴ ساله وصلت کردند.اصلیت داماد همدانی بود و در تهران زندگی می‌کرد، از مشتری‌های پر و پا قرص پدرش بود، مردی آرام، سر به زیر و کم حرف.

ورق تازه‌ای ای از زندگی در جستجوی مراد

با ازدواج و مهاجرت به تهران، کتاب زندگی‌اش ورق تازه‌ای خورد، البته که یک سال اول با دلتنگی برای پدر و مادر و آرزوهای کودکانه‌اش گذشت آن هم در مستأجری خانه‌ای در اطراف میدان خراسان.ولی خب گذشت، بافت مذهبی محله و ارتباط با زن‌های همسایه که بیشتر وقتِ نماز و حضور در مسجد برقرار می‌شد، بستری شد تا بار دیگر شوق درس و کلاس در وجودش شعله‌ور شود.در بحبوحه هوای مشق کردن درس بود که پیغام آمد «یکی از همسایه‌ها درخواست کرده با دخترش نزد پیش نماز مسجد درس بخوانند».پیشنهاد درس خواندن از نو برای مرضیه بس بود تا بشکفد و بال و پر بگشاید؛ پیش‌نماز مسجد هم یعنی همان «حاج آقا كمال مرتضوی» که با خانواده‌اش در همان محله می‌نشستند.از ب بسم‌الله کلاس درس عربی را شروع کرد، بعد از حاج آقا کمال، حاج شیخ علی آقا خوانساری آمد و مرضیه با چهار دختر قد و نیم باز هم به سمت مسجد طی طریق می‌کرد و منزل راه دورش را به شاگردی می‌دوخت تا جایی که حتی یک روز هم از حضور در کلاس درس غافل نمی‌شد. در یادگیری و پاسخ‌گویی به درس تا آنجایی پیش رفت که استاد عده‌ای از شاگردان را به او سپرد، صبح‌ها دو ساعت درس می‌گرفت و بعدازظهرها دو ساعت درس می‌داد.وقتی به کلاس می‌رفت، ناچار بچه‌ها را تک و تنها در خانه می‌گذاشت، پای دو تا از آنها را به گهواره می‌بست و دو تای دیگر را هم که بزرگتر بودند با اسباب‌بازی سرگرم می‌کرد تا مبادا سمت چراغ خوراک پزی و حیاط بروند.

افزون بر درس خواندن، در جستجوی مراد بود و دلش می‌خواست در مورد شخصیت امام بیشتر بداند، خیلی وقت‌ها خدمت آقایان موسوی و علامه طباطبایی می‌رسید و درباره امام سؤال می‌کرد و خلاصه که دست از تحقیق برنمی‌داشت. واقعه‌ ۱۵ خرداد هم کلیدواژه‌هایی در دوران خفقان در ذهنش باقی گذاشت و به یقین از همان جا بود که آرزو کرد چریک امام باشد.احوال مرضیه از خواندن و دانستن مترقی‌تر شده بود، از جان و دل آرزو می‌کرد خیلی جدی وارد مبارزات سیاسی و نظامی شود و این آرزو بعد از تبعید امام به عراق قوت گرفت، مادام مترصد بود تا فرصتی دست بدهد و به صف عشاق بپیوندد.در آن سال‌ها با آیت‌الله سعیدی آشنا شد، در مسجد خیابان غیاثی؛ در مکتب آیت‌الله محمدرضا سعیدی و بعد هم نزد سیدمجتبی صالحی خوانساری چیزها آموخت.مبارزه را از بَر کرد و چندین بار به واسطه ساواک دستگیر شد، دوره سخت شکنجه و بیماری را تحمل کرد، دست از دیار و فرزندان کشید و به اجبار راهی هجرت شد ولی دست از مبارزه نکشید.همان دختر تابو‌ شکن که محرم‌ها جامه سوگ می‌پوشید و دسته عزاداری راه می‌انداخت و بر پشت بام اذان می‌گفت، روزی یک چریک واقعی شد.از شوق خواندن و نوشتن در دخمه خانه شروع کرد و به تامین امنیت امام در نوفل لوشاتو رسید، مرضیه حدیدچی یا به قول امام خواهر دباغ تاریخ را به حیرت درآورد و مقاومت را از سوی یک زن معنا بخشید.

آرامش در جوار امام

آنچه خواندید گذر کوتاهی بود بر زندگی خانم مبارز؛ مرحومه مرضیه حدیدچی(دباغ)، بانوی یکه‌تاز مبارز که ساواک و رژیم شاه و دشمنان ریز و درشت انقلاب را به زانو درآورد و کم نیاورد.این بانوی همدانی متعلق به سال ۱۳۱۸ شمسی، در دوران خفقان تحصیلات دینی‌اش را تا سطح «شرح لمعه» در تهران ادامه داد، خانم دباغ همزمان با تحصیل کمر همت بست و در عرصه سیاسی تلاش کرد، او با پخش اعلامیه‌های امام در سال ۴۱ فعالیت سیاسی خود را آغاز و نامش را در تاریخ ثبت کرد.خانم دباغ در سال‌های ۵۱، ۵۲ توسط ساواک دستگیر شد و سخت بیمار؛ بعد خدمت به امام در نوفل لوشاتو قسمتش شد؛ شیرزن ایران اسلامی، مبارزه علیه رژیم شاه، مهار حرکت‌های نظامی و تروریستی منافقین، مهار اقدامات حزب دموکرات کردستان و حزب کومله و هزار و یک مجاهدت دیگر را در کارنامه دارد.و سرانجام پس از عمری خدمت در قامت یک شیرزن؛ بعد از تحمل یک دوره بیماری سخت بیست و هفتم آبان ماه سال ۹۵ درگذشت، پیکر مرحومه دباغ در ضلع غربی حرم حضرت امام به خاک سپرده شد.

 

 

ارسال در:

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

به بالا بروید