در این بخش از سلسله روایتهای خانه بهاری از محققین دفتر تاریخ شفاهی به سراغ روایت هانیه مظفری در گفتوگو با مریم نامجو رفتیم. مریم نامجو از چگونگی پیدا کردن علاقهمندان به پویش «جنبش اهدای طلا به جبهه مقاومت» میگوید و خانم مظفری از دوران کودکیاش.
همون یه انگشتر رو داشتم!
از همکارم شنیدم گروهی در ایتا به اسم “جنبش اهدای طلا به جبهه مقاومت” راهاندازی شده است. در این گروه، خانمهای ایرانی طلاهایشان را از طریق دفتر آقا به مردم لبنان هدیه میدهند. عضو گروه شدم. از بالا تا پایین پیامها را خواندم. عکس طلاهای اهدایی از شهرهای مختلف را دیدم.
وقتی اسم شیراز را در گروه سرچ کردم، عکسی را نشانم داد پایین عکس نوشته بود: «تقدیم به جبههی مقاومت به فرمان رهبرم سیدعلی خامنهای، به امید نابودی اسرائیل و پیروزی حزبالله، خانم ۵٧ ساله از شهرک صدرای شیراز».
عکس را برای ادمین گروه فرستادم و گفتم: «ما توی دفتر تاریخ شفاهی دنبال همچین افرادی میگردیم. کارمون مردمنگاری لبنان و فلسطینه.» آیدی اهداکننده را گرفتم.
عکس را برایش ارسال کردم، خودم را معرفی کردم و فعالیتم را توضیح دادم. بعد از شش ساعت آنلاین شد، جوابم را داد. اولش قبول نکرد ولی بعد از اینکه چند تا صوت بینمان رد و بدل شد راضی شد که بیاید دفتر و با هم صحبت کنیم. شماره موبایلش را گرفتم. در مسیر دفتر بودم به او پیام دادم: «سلام! من راه افتادم، ساعت ٣ منتظرتونم.» جواب داد: «سلام! ما هم راه افتادیم. با مصاحبه مخالفم ولی نمیدونم چرا دارم میام!»
ساعت ٣ رسیدم دفتر. پنج دقیقه بعد یک دختر خانم ١۶-١٧ ساله و یک خانم تقریباً ۶٠ ساله آمدند داخل. رفتم استقبالشان و به اتاق مصاحبه راهنمایشان کردم. روی مبل نشست و گفت: «آخه ٧٠٠ تومن هم پول شد که من به لبنان کمک کردم؟! خانومها سرویس طلاشون رو دادن، برید با اونها مصاحبه بگیرید.» گفتم: «فعلاً بیا از بچگیتون شروع کنیم با هم صحبت کنیم.»
شروع کرد: «زرافشان مظفریم. سال ١٣۴۶ تو مظفری خرامه دنیا اومدم. کلاس چهارم بودم با بابام میرفتم خرامه علیه شاه تظاهرات میکردم. انقلاب که پیروز شد، رفتم تو مسجد عضو بسیج شدم. کلاسهای اسلحهشناسی رو گذروندم. دوست داشتم برم جبهه به رزمندهها کمک کنم. راهنمایی بودم. یه روز سر صف صبحگاهی یه نفر از طرف بسیج اومد و گفت: «ما برای جبهه کمک جمع میکنیم.» منم همون موقع انگشتر طلام رو درآوردم دادم برای کمک به جبهه.»
خط اشکی کنار چشمش نمایان شد. با بغض گفت:«آخه فرمان امام خمینی بود. حیف همون یه انگشتر رو داشتم.»
نفس عمیقی کشید و گفت: «اوایل انقلاب سخنرانی شهید مطهری درباره اسرائیل رو تو رادیو زیاد میشنیدم. از یهودیها متنفر بودم. همیشه دعا میکنم اسرائیل نابود بشه. امام خمینی گفت شوروی نابود میشه، شد. الانم آقا میگه اسرائیل نفسای آخرشو میکشه.»
خانم مظفری ادامه داد: «معلمی رو از سال ٧٧ تو نهضت سوادآموزی شروع کردم. ٢۶ ساله سابقه تدریس دارم. الانم تو مدرسه امام هادی (ع) شهرکصدرا معلم دوم ابتداییم. تو صدرا مستأجرم.» به دخترش که کنارش نشسته بود اشاره کرد: «چند روز پیش حمله اسرائیل به لبنان رو دخترم بهم خبر داد. فردا ظهرشم تو مدرسه زنگم زد گفت: دیشب تو حمله اسرائیل به لبنان سیدحسن نصرالله با یاراش شهید شدن.»
سرش را به حالت تأسف تکان داد و گفت: «چقدر سخته رهبر یه مملکت شهید بشه. به خاطر شهادت سیدحسن نصرالله ناراحت بودم. داشتم گوشیمو چک میکردم. تو ایتا یه گروه به اسم “جنبش اهدای طلا به جبهه مقاومت” رو دیدم. سریع وارد گروه شدم. عکس اهدا طلا خانمها رو تو گروه دیدم. فقط یه گوشواره و یه انگشتر طلا دارم که گذاشتمشون برا نامزدی پسرم. یادم به سکه ١۵٠ سوتی افتاد که چند سال پیش دانشآموزای کلاسم روز معلم بهم هدیه داده بودن. گذاشته بودمش برا روز مبادا. عکس سکه رو فرستادم برای ادمین. گفت قیمت سکه رو به فلان حساب واریز کنید. معادل سکه هفتصد تومان میشد، همون موقع واریز کردم.»
اشک در چشمش حلقه زد. ادامه داد: «پسرم الان تهرونه، رفته دنبال کار. نذر کردم اگه کارش جور بشه پول سکه را دوباره اهداء کنم به مردم مظلوم لبنان. به امید نابودی اسرائیل انشاءالله.»


