آن روی زنانه حشدالشعبی

دکتر سعاد موسوی 14 سال رئیس دانشگاه بود. سال 2016 مراسمی برای فرزندان شهدا در دانشگاه برگزار و از ابومهدی برای حضور در مراسم دعوت کرد. ولی با یک حرف ابومهدی مسیر زندگی سعاد کاملا تغییر کرد و از دانشگاه استعفا داد.
پیام که می‌گذارم، انتظار دارم جوابم را به زبان عربی بدهد. پیامش می‌آید. صوت دکتر سعاد است. فارسی را شیرین و روان صحبت می‌کند. فکرش را نمی کردم. حالا بدون واسطه می‌توانیم گفت‌وگو کنیم. به یاد جمله فرمانده‌اش شهید ابومهدی المهندس می‌افتم. وقتی خبرنگار از او پرسید: چقدر خوب فارسی صحبت می‌کنید، گفت: عربی زبان قرآن است و فارسی زبان انقلاب.
چند روزی از سالگرد شهادت حاج قاسم و ابومهدی المهندس می‌گذرد. مردم عراق این هفته را به عنوان هفته «استشهاد قاده النصر» مراسم می‌گیرند. به همین مناسبت به سراغ دکتر سعاد موسوی، یکی از زنان حشد الشعبی عراق رفتیم تا بیشتر با شهید ابومهدی المهندس آشنا شویم. سعاد موسوی مدیر مرکز الحوراء در هیات حشد الشعبی است. مرکز حوراء، مستقیم زیر نظر ابومهدی المهندس کار می‌کرد. سعاد مادر ۵ فرزند است و دکترای خود را در رشته تفسیر علوم قرآنی گرفته است.
آشنایی‌اش با ابومهدی به سال‌ها قبل برمی گردد. به زمانیکه برادرانش هنوز شهید نشده بودند. برادران سعاد، سیدقاسم، ابورقیف، سیدمهدی از دوستان ابومهدی بودند. همسر سعاد هم از نیروهای حشدالشعبی است و با ابومهدی کار می‌کرد. سعاد از خاطراتش با ابومهدی که می‌گوید، بر می‌گردد به سال ۲۰۱۶؛ درست ۹ سال قبل. آن موقع رئیس دانشگاه بود. برای بچه‌های شهدا مراسم جشن تکلیف برگزار کرده بودند. از ابومهدی المهندس به عنوان مهمان ویژه دعوت کردند تا دل بچه‌های شهدا به حضورش گرم شود. ابومهدی با وجود مشغله کاری زیادی که داشت قول داد یک ساعت در مراسم شرکت می‌کند. ولی وقتی بچه‌های شهدا را دید ۵ ساعت کنارشان ماند.

استعفای سعاد از دانشگاه به خاطر حرف ابومهدی

بعد از مراسم، ابومهدی رو کرد به سعاد و گفت: تکلیف شما این است که کارتان را رها کنید و در حشدالشعبی با ما همکار شوید. شما باید به بچه‌های شهدا خدمت کنید. سعاد ۱۴ سال بود که رئیس دانشگاه بود، ولی ابومهدی برایش تکلیف کرده بود. کارش را رها کرد و به صورت رسمی به حشدالشعبی ملحق شد. ابومهدی خیلی تاکید داشت که کار تحصیل بچه‌های شهدا متوقف نشود. حالا دیگر کار سعاد شده بود خدمت به خانواده شهدای حشدالشعبی. به آن‌ها سر می‌زد. اوضاع تحصیلی بچه‌هایشان را بررسی می‌کرد. درصورتیکه مدرسه‌شان مناسب نبود شرایط انتقال به مدرسه دیگر را فراهم می‌کرد. اگر به چیزی نیاز داشتند برایشان تهیه می‌کرد. بچه‌ها را تا دانشگاه همراهی می‌کرد. قبل از این هم سعاد با گروهی از اساتید دانشگاه به صورت داوطلب در حشدالشعبی فعالیت می‌کرد. آن‌ها یک گروه ۲۵ نفره بودند که به خانواده شهدا سر می‌زدند و نیازهای آن‌ها را برطرف می‌کرد.

ابومهدی در بحبوحه جنگ نگران نیروهایش بود

از سعاد می‌خواهم از ابومهدی بیشتر برایمان بگوید. سعاد به یاد بیماری‌اش می‌افتد و تعریف می‌کند: «سال ۲۰۱۸ بود. به بیماری مبتلا شدم و حالم خیلی بد شد. برای درمان مجبور بودم به تهران بیایم. آن سال اوج جنگ داعش بود. ولی ابومهدی حواسش به همه بود. در بحبوحه جنگ و اوج شلوغی کارش با من تماس می‌گرفت و حالم را می‌پرسید. می‌گفت: چیزی نیاز ندارید؟ برای من خیلی مهم بود که ابومهدی با این همه مشغله به فکر نیروهایش است. ابومهدی برای ما پدر بود. نه فقط فرمانده. مدیریتش با محبت بود. وقتی با او حرف می‌زدیم بدون هیچ تکلفی حرف می‌زد. با همه راحت بود. انگار یک خانواده بودیم. آرام صحبت می‌کرد و به همه آرامش می‌داد. خاکی بود. ابراز دلتنگی می‌کرد. عاشق حاج قاسم بود و خودش را برایش فدا می‌کرد. برای کار زنها ارزش زیادی قائل بود و تشویقمان می‌کرد. من یک مقاله در مورد ابومهدی نوشته‌ام.»

قولی که سعاد به ابومهدی داد

هر جا اسم ابومهدی می‌آید، اسم حاج قاسم هم هست. انگار خدا زمان خلقت خاک این دو را از یک جا برداشته است. در خاطرات‌ام قصی، مشهور به «مادر عراق» آمده بود که ابومهدی به او گفت: «من و حاج قاسم در یک روز و در میدان شهید می‌شویم.» هرچند ابومهدی خودش را سرباز حاج قاسم می‌دانست، ولی شباهت‌های اخلاقی زیادی با هم داشتند. حواسم پیش ابومهدی و حاج قاسم است که سعاد از هدیه ابومهدی می‌گوید: «یک بار در جلسه‌ای نشسته بودیم. ابومهدی تسبیحی در دست داشت. بعد از جلسه به او گفتم: اگر ممکن است تسبیح‌تان را به من بدهید. قول می‌دهم هر وقت شهید شدید، با این تسبیح برایتان استغفار کنم. تسبیح را به من هدیه کرد و گفت: قولت را فراموش نکن. بعد از شهادتم با این تسبیح برایم صلوات بفرست و استغفار کن. حالا هر جای زیارتی که می‌روم، تسبیح ابومهدی از دستم نمی‌افتد. تا آخر عمرم سر قولی که به ابومهدی دادم، می‌ایستم.»

خوابی که شنیدن خبر شهادت را سهل کرد

سعاد به ابومهدی قول داد که بعد شهادتش با تسبیح برایش استغفار کند. ولی فکرش را هم نمی‌کرد که انقدر زود تسبیح به دست شود. شب شهادت ابومهدی را خوب یادش است. آن شب به ایران آمده بود و در هتلی در قم اقامت داشت. سر شب از خستگی خوابش برد. در خواب دید که راهی فرودگاه بغداد است. ولی یک دفعه هواپیما منفجر شد و خودش به شهادت رسید. روح سعاد از بالا به مردم نگاه می‌کرد و می‌دید که همه ناراحتند و گریه می‌کنند. ولی سعاد احساس سبکی داشت و هیچ دردی حس نمی‌کرد. با صدای پیام گوشی تلفن همراهش از خواب پرید. پیام را که باز کرد، شوکه شد: «اعظم الله لکم الاجر. حاج آقا ابومهدی و حاج آقا سلیمانی شهید شدند.» انگار هنوز خواب بود. چند بار پیام را خواند تا باور کند درست می‌بیند. دلش می‌خواست فریاد بزند. اشک امانش نمی‌داد. ولی یاد خوابش افتاد. به این فکر کرد که الان ابومهدی و حاج قاسم، سبک شده‌اند و هیچ دردی حس نمی‌کنند. شاید این خواب را دیده بود تا بتواند شنیدن خبر شهادت ابومهدی را تاب بیاورد.

ای کاش همه بچه‌هایم و شوهرم شهید می‌شدند…

حرفهای سعاد که به اینجا می‌رسد، داغ دلش تازه می‌شود. بغض می‌کند و می‌گوید: «اگر تمام بچه‌هایم فوت کرده بودند و شوهرم به شهادت رسیده بود، انقدر ناراحت نمی‌شدم. من شهادت سه برادرم را تجربه کردم. اصلا قابل مقایسه با داغ ابومهدی نبود. آرزو داشتم همه ما شهید می‌شدیم به جز ابومهدی و حاج قاسم. اگر من همه بچه‌هایم را از دست بدهم، فقط من درد می‌کشم. بقیه مردم آسیب نمی‌بینند. ولی با شهادت این دو همه مردم آسیب دیدند. اولین بار که رفتم سر مزار ابومهدی دقیقا یادم هست. انقدر گریه کردم که همه مردم فکر کردند یکی از دختران ابومهدی هستم و به من تسلیت می‌گفتند.»
حالا ۵ سال از شهادت ابومهدی و حاج قاسم می‌گذرد. مردم عراق هر سال شب شهادت که می‌شود، راهی فرودگاه بغداد می‌شوند. آن شب کم از اربعین ندارد. موکبها از مردم پذیرایی می‌کنند. سعاد هم با خانواده‌اش هر کجای دنیا که باشند خودشان را به محل شهادت حاج قاسم و ابومهدی می‌رسانند. تا به او بگوید: سر عهدش مانده است.
ارسال در:

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

به بالا بروید