مریم نصر اصفهانی مترجم و فعال زنان در یادداشتی به دغدغه خود در خصوص وضعیت اساتید زنان پرداخته است که داستان آن از یک دوره آنلاین شروع میشود. در ادامه این یادداشت را در خانه بهاری مطالعه میکنید.
مدتی به درخواست یکی از دوستان درجستجوی اساتید زنی بودم که بتوانند دورههای آنلاین در علوم انسانی برگزارکنند. متوجه شدم آموزشهای غیررسمی هم مانند فضاهای آموزشی رسمی و دانشگاهی ما کمابیش در انحصار مردان است، آن هم در شرایطی که عمده هنرجویان یا دانشجویان را زنان تشکیل میدهند. موانع نامرئی محکم و استوار برجای خود ایستادهاند.
میشل لودوف فیلسوف فرانسوی معاصر مقاله مفصلی دارد با عنوان «زنان و فلسفه» (١٩٧٧) که در آن ادعا میکند آموزه ممنوعیت آموزش فلسفه به زنان، بعد از روسو در فلسفه رایج شد. لودوف به زنانی اشاره میکند که رغم همه محدودیتها به فلسفه وارد شده و شاگردی فیلسوفان بزرگ را کردهاند: هیپارکیا شاگرد کراتس کلبی، هلوئیز شاگرد و معشوق آبلار و الیزابت اهل بوهیمیا شاگرد دکارت. این زنان نزد بزرگترین مغزهای فلسفی عصر خود شاگردی کردهاند اما صاحب اندیشهای از آنِ خود نشدهاند.
لودوف از رابطه نظری-اروتیک میان مردان فیلسوف و زنان حرف میزند و آنرا «وضعیت هلوییزی» نام میدهد. در این رابطه هرگونه «ارتباط مستقیم» میان زن و فلسفه منتفی است. زن فقط به آرا و خوانش معلم خود دسترسی دارد. زن در بهترین حالت نهایتاً میتواند شاگرد خوب و باهوش معلم خودش باشد، نسخه مومن به آموزگار خودش.
به عقیده لودوف «نهاد» دانشگاه یا آموزش عمومی همواره در نقش نفر سوم در ارتباط میان استاد و شاگرد از تورم ارتباط دو نفره جلوگیری میکرده است. نهاد به تناوب رابطه را قطع و سطح انتقال دانش را تغییر داده و تنظیم میکند. زنان تا پیش از دوره معاصر به آن نهاد و نوع دیگری از فلسفه دسترسی نداشتهاند.
رابطه عاشقانه و ایمانی این زنان با معلمانشان مانع از دسترسی به نظرات متفاوت و ایجاد آن «درد بزرگ» و «فقدانی» میشود که فیلسوفان و متآلهان را به بازاندیشی وادار میکرده است. مضاف بر اینکه «برای کسی که خود فقدان را تجربه می کند، فداکاریِ نظری یک زن بسیار آرامش بخش است.»
نگاه مکانیکی به شرایط میتواند این توهم را به وجود آورد که اکنون که زنان به فلسفه دسترسی نهادی دارند و همچنین فضاهایی موازی با دانشگاه هم بسیار فعال است، مانعی درمیان زنان و فلسفه نایستاده است. اما اینطور نیست. موانع عملی و حتی نظری، همچنان به نحوی نظاممند دربرابر زنان وجود دارد، تنها تفاوت این است که پیشینیان زن ما محکوم به آن بودند، در حالی که ما صرفاً در معرض آن هستیم.
رابطهای که لوددوف در فلسفه از آن سخن میگوید قابل تعمیم به بسیاری دیگر از شاخههای معرفت و به طور خاص علوم دینی، به ویژه در ساختار سنتی انتقال آن نیز هست. اما حالا که موانع همچنان میان زنان و فلسفه برقرار مانتهاند به عقیده لودوف، میتوان کار جمعی را جایگزین «نهادی» کرد که از زنان دریغ شده است. در کار جمعی است که زنان میتوانند با لوگوس جدیدی ارتباط پیدا کنند. لوگوسی که رابطه آنها را با قلمرو نااندیشیدهها برقرار میکند و علاوه بر موانع عملی، موانع نظری را هم پشت سرمیگذارد.


