دست از سر فرزندتان بردارید و به مشاور مراجعه کنید!

 

کودکی که در میانه دعوای پدر و مادر اسباب‌بازی‌هایش را رها می‌کند تا اشک‌های مادرش را پاک کند دقیقا دارد مهم‌ترین حق دوران رشد خود را از دست میدهد. حق رهایی از اضطراب‌های دنیای بزرگسالان. در خانه‌هایی که با بحران‌های اقتصادی پیچیده یا تنش‌های عاطفی درگیرند مرزهای روانی میان والد و فرزند به مرور مخدوش می‌شود. نتیجه این اختلال، شکل‌گیری پدیده‌ای است که در روان‌شناسی کودک والدگونه نامیده می‌شود. در این ساختار معیوب جایگاه حمایت‌گر و حمایت‌شونده تغییر می‌کند و فرزندی که هنوز به بلوغ شناختی نرسیده مجبور می‌شود بار سنگین مدیریت احساسات والدینش را به دوش بکشد تا تعادل خانه حفظ شود.

این جابه‌جایی نقش‌ها معمولاً تصمیم آگاهانه‌ای نیست بلکه از سرریز شدن ظرفیت روانی والدین نشئت می‌گیرد. مادری که پس از جروبحث با همسرش، درددل‌های عاطفی خود را برای پسر ده‌ساله‌اش بازگو می‌کند یا پدری که نگرانی درباره پرداخت بدهی‌ها را با دختر نوجوانش در میان می‌گذارد دارد فرزندش را به شریک بحران‌های بزرگسالی خود تبدیل میکند. گاهی هم والدین در زمان بروز اختلافات زناشویی از فرزند خود به عنوان پیام‌رسان استفاده می‌کنند. جملاتی مانند «به پدرت بگو پولی نمانده» یا «امروز باید به خرید بریم» کودک را در مرکز میدانی قرار می‌دهد که ابزاری برای دفاع از روان خود در آن ندارد.

فرزندی که در این موقعیت قرار می‌گیرد به سرعت یاد می‌گیرد نیازهای طبیعی خود را به نفع دیگران سرکوب کند. او درمی‌یابد که برای حفظ آرامش خانه باید از خواسته‌هایش بگذرد، صدای خنده‌اش را پایین بیاورد و نیازهای مادی‌اش را نادیده بگیرد تا باری بر دوش والدین خسته خود اضافه نکند. اطرافیان معمولاً این کودکان را به دلیل رفتار پخته تحسین می‌کنند و آن‌ها را همدم مهربان پدر و مادر می‌خوانند. اما پشت این پختگی یک اضطراب پنهان است. آن‌ها مدام لحن و حرکات والدین را ارزیابی می‌کنند تا در صورت بروز ناراحتی بلافاصله نقش سنگ صبور را ایفا کنند. این آمادگی و هوشیاری مداوم انرژی کودک را تخلیه کرده و او را از تجربه‌های متناسب با سن خود محروم می‌سازد.

تفاوت بسیار مهمی میان آموزش مسئولیت‌پذیری و تحمیل بار بزرگسالی بر دوش فرزند وجود دارد. محول کردن وظایف متناسب با سن مانند مرتب کردن وسایل شخصی، بخشی از فرایند طبیعی رشد و تمرین استقلال است. اما درخواست از کودک برای پنهان کردن رازهای یکی از همسران، گوش دادن به شکایت‌های پایان‌ناپذیر خانوادگی، یا درگیر شدن در محاسبات مالی در واقع نقض حریم روانی او به شمار می‌رود. مغز یک انسان در سال‌های ابتدایی زندگی برای تحلیل مفاهیم پیچیده‌ای مانند بی مسئولیتی، ورشکستگی، طلاق یا افسردگی والدین تکامل نیافته است. وقتی این اطلاعات ثقیل به ذهن کودک وارد می‌شود احساس امنیت بنیادین او از بین می‌رود و ترسی دائمی از فروپاشی خانواده جایگزین آن می‌گردد.

بازگرداندن کودک به جایگاه اصلی خود نیازمند ترسیم دوباره مرزهای ارتباطی در ساختار خانه است. والدین باید شبکه‌های حمایتی خود را میان دوستان یا مشاوران جستجو کنند و از تبدیل کردن فرزند به درمانگر خانگی دست بردارند. پنهان کردن مشکلات خانواده به معنای دروغ گفتن به کودک نیست بلکه ارائه اطلاعات در سطحی است که توانایی هضم آن را داشته باشد. به جای گفتن «ما پولی برای زندگی نداریم و نابود شده‌ایم»، می‌توان گفت «ما در حال برنامه‌ریزی جدیدی برای مدیریت هزینه‌ها هستیم». بزرگ‌ترین حقی که یک کودک در سال‌های ابتدایی رشد بر گردن خانواده دارد فراهم کردن محیطی امن است که در آن بتواند بدون احساس گناه اشتباه کند، بی‌دغدغه و رها بازی کند و هیچ‌گاه نیازی به مراقبت از روان آسیب‌دیده والدینش نداشته باشد.

ارسال در:

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

به بالا بروید