خشونت مدنی، خانواده و حلقه های میانجی

به گزارش پایگاه خبری تحلیلی خانه بهاری، در پی رخدادهای اخیر و طرح پرسش‌هایی درباره ریشه‌های بروز خشونت‌های خیابانی و راهکارهای پیشگیری از تکرار آن، موضوع شنیده‌شدن مطالبات اجتماعی و نقش نهادهای میانجی بیش از گذشته مورد توجه قرار گرفته است. بسیاری از صاحب‌نظران بر این باورند که تمایز میان اعتراض مدنی و رفتارهای خشونت‌آمیز، تنها در سایه وجود سازوکارهای قانونی، پاسخ‌گو و فعال برای بیان مطالبات امکان‌پذیر است.

از سوی دیگر، در شرایطی که بخشی از نهادهای واسط اجتماعی با تضعیف کارکرد مواجه‌اند، نقش خانواده به‌عنوان یکی از اصلی‌ترین کانون‌های جامعه‌پذیری و انتقال ارزش‌ها اهمیت دوچندان پیدا می‌کند. اینکه چگونه می‌توان از ظرفیت خانواده برای کاهش تنش‌های اجتماعی، تقویت گفت‌وگو و پیشگیری از گرایش جوانان به مسیرهای پرهزینه و خشونت‌آمیز بهره برد، پرسشی است که در این گفت‌وگو به آن پرداخته‌ایم.

در ادامه، دیدگاه‌های مریم مومنی؛ دکتری مسائل اجتماعی ایران را درباره سازوکارهای شنیدن اعتراضات، تفکیک معترضان از خشونت‌طلبان، و نقش خانواده و نهادهای میانجی در پیشگیری از بحران‌های اجتماعی می‌خوانید:

 

به عنوان اولین سوال، با توجه به تخصص شما در جامعه‌شناسی، اگر بخواهیم وقایع خشونت‌بار دی‌ماه ۱۴۰۴ را صرفاً در چارچوب اخبار و گزارش‌های سطحی تحلیل نکنیم، این پدیده را چگونه می‌توان ریشه‌یابی کرد؟

بنظرم تحلیل را از دو منظر بررسی کنیم یک از منظر خشونت های بی سابقه ای که رخ  داد و دیگری اعتراضات به حق مردمی. در باب قسمت اول باید بگویم که برای تحلیل پدیده خشونت افراطی باید از سطح خشم و نفرت کور فراتر برویم و به لایه‌های زیرین جامعه شناختی آن نفوذ کنیم.  آنچه که از خشونت ها شاهد آن بودیم خشونت معمولی نبود، بلکه یک ایجاد وحشت مهندسی‌شده بود. اشتباه‌ ترین کار این است که این خشونت را صرفاً جنون یا دیگرآزاری ساده بنامیم.

 

عاملان این خشونت ها چه هدفی را دنبال میکردند؟ چراکه این کارها باعث میشود که مشروعیت و محبوبیت خودشان و حرکت اجتماعیشان زیر سوال برود و اقبال مردم را نداشته باشند.

هدف آنها پذیرش عمومی است اما نه پذیرش قلبی بلکه پذیرش از روی ترس. در واقع هدف از کشتار فجیع، نشان دادن این نکته است که هزینه درگیری با ما از مرگ معمولی فراتر است.آشوبگرانی که دست به اقدامات فجیع میزنند می‌خواهند بگویند: ما معترض معمولی نیستیم که با باتوم یا گاز اشک آور متفرق شویم، ما موجوداتی هستیم که هیچ خط قرمزی ندارد. این یک عملیات آگاهانه برای ایجاد فلج روانی در نیروهای امنیتی است که این پیام را می‌فرستد که هزینه درگیری با بسیار دردناک تر از یک مرگ معمولی است. دقیقا همان استراتژی داعش. آن ‌ها فهمیده بودند که در عصر دیجیتال، توجه ارزشمندترین کالا است و هیچ‌ چیز مثل خشونت عریان ، الگوریتم‌ های شبکه‌های اجتماعی و توجه رسانه‌ها را تسخیر نمی‌ کند و این را رمز موفقیت خود میدانستند.

 

یکی از تصاویر تکان‌دهنده این وقایع، خونسردی عاملان خشونت است. چگونه یک فرد میتواند به جایی برسد که به راحتی اعمال خشونت امیزی مثل سر بریدن را رقم بزند؟

یکی از تحلیل هایی که بیشتر به واقعیت نزدیک است این است که فرد با استفاده از برچسب‌ زنی قربانی را از دایره انسانیت خارج می‌کند. وقتی قربانی دیگر انسان نیست، بلکه یک عنصر فاسد، موذی، نماد ظلم یا حیوان تلقی میشود و در واقع وقتی فرد، انسان زدایی میکند، سیستم همدلی در مغزش خاموش می‌شود و بدون عذاب وجدان دست به اقدامات خشونت بار زده میشود.

برخی تحلیل‌ها این رویدادها را ذیل جنبش‌های اجتماعی تعریف می‌کنند، آیا وقایع دی 1404 در دسته جنبش های اجتماعی قرار میگیرد؟

من فکر میکنم تحلیل رویدادهای خشن مانند خشونت‌ های رادیکال در دی ۱۴۰۴، نیازمند یک تغییر در چارچوب نظری است. ببینید ما دیگر با یک جنبش اجتماعی کلاسیک یا حتی یک شورش کور روبرو نبودیم، بلکه با پدیده‌ای مواجه شدیم که اصطلاحا به آن جهش ژنتیکی خشونت یا تروریسم شهری ترکیبی می‌گویند. وقتی مولفه هایی مثل سربریدن یا سوزاندن انسان زنده، وارد یک اعتراض خیابانی می‌شود، یعنی ما از فاز اعتراض عبور کرده و وارد فاز جنگ چریکی شهری با متدولوژی تکفیری شده‌ایم.کشتن یک سرباز در جنگ یک چیز است، اما سلاخی یا سوزاندن او یک چیز دیگر. اینجا دقیقاً همان مکانیزم توجیه اخلاقی به شکل رادیکال‌تر فعال شده است. در این سطح از توجیه خشونت، نیروی امنیتی یا مدافع نظام دیگر حتی یک انسان ظالم دیده نمی‌شود، بلکه به عنوان یک ویروس یا حشره موذی یا هیولا تصویرسازی شده است که کشتن او اتفاقا به بشریت کمک میکند. هدف از این نوع اقدامات دهشتناک این است که نیروی امنیتی دچار تردید شود که آیا مقابله با این‌ها، ارزش این نوع مرگ فجیع را دارد؟ این تکنیک برای فروپاشی اراده سیستم دفاعی طراحی شده است، نه فقط آسیب فیزیکی.

 

این فرضیه را تایید میکنید که  این افراد آموزش دیده بودند؟

بله؛ اجرای تکنیک‌هایی مثل سربریدن یا ساخت مواد انفجاری پیچیده، معمولاً کار یک معترض عصبانی معمولی که -نهایتاً سنگ پرتاب می‌کند- نیست. این نشان‌ دهنده تزریق مهارت به بدنه آشوب است.این سطح از خشونت  سیگنال می‌دهد که هسته‌های آموزش ‌دیده (احتمالاً مرتبط با سرویس‌های خارجی یا گروه‌های تروریستی) در میان جمعیت پنهان شده اند. در سوریه هم اعتراضات ابتدایی به سرعت توسط گروه‌هایی که متدولوژی القاعده را داشتند مصادره شد. در اینجا هم به نظر می‌رسد یک اقلیتِ سازمان‌یافته سعی داشت یک اکثریتِ هیجان‌زده را به سمت جنگ داخلی هل دهد. البته از زاویه دیگری هم میتوان تحلیل کرد که برای برخی افراد جامعه‌ ستیز که در شرایط عادی پنهان هستند، اغتشاشات فرصتی برای ارضای امیال سادیسمی فراهم می‌کند. در شرایط آشوب این افراد نقاب تمدن را کنار می‌زنند و خشونت را نه برای سیاست، بلکه برای لذت خالص از تخریب انجام می‌دهند. داعش دقیقاً این افراد را جذب می‌کرد و به آن‌ها پلتفرم می‌داد.

 

مهمترین راهبردهای کلان اجتماعی برای پیشگیری از تکرار چنین خشونت‌هایی چیست؟

من فقط در مورد معترضان معمولی میتوانم راهکار دهم. بحث تروریست های سازمان یافته شهری، مسئله دیگریست که در نهادهای امنیتی باید برسی شود. در مورد اعتراضات به حقِ مردمی باید عرض کنم که اگر جامعه را مانند یک سیستم پیچیده در نظر بگیریم، در هر سیستمی، اگر حلقه ‌های بازخورد مسدود شوند، فشار داخلی بالا می‌رود و سیستم یا منفجر می‌شود یا از بیرون هک می‌شود. فکر میکنم برای جلوگیری از مصادره اعتراضات توسط بیگانگان و تبدیل نشدن آن به خشونت، نیاز به یک ساختار شنوده فعال داریم. دولت‌ها اغلب تصور می‌کنند شنیدن یعنی فقط گوش دادن به حرف مردم، اما شنیدن یعنی ایجاد ساختار.

وقتی هیچ مسیر قانونی برای اعتراض وجود نداشته باشد، هر اعتراضی به صورت پیش‌فرض غیرقانونی و امنیتی تلقی می‌شود. این دقیقاً همان نقطه‌ای است که دشمن سوار بر موج می‌شود. دولت باید مکان‌ها و سازوکارهای مشخصی فراهم کند. وقتی اعتراض در چارچوب قانون باشد، معترض از برانداز یا آشوبگر تفکیک می‌شود. این کار هزینه خشونت را برای طرفین بالا می‌برد. بسیاری از کسانی که در این آشوب ها بوده اند و ما با ان ها صحبت کرده ایم مسیرهای قانونی اعتراض را نمیدانستند و از شنیده نشدن و برچسب خوردن، خشمگین و دل شکسته بودند.

بنظرم سیستم‌های حکمرانی سنتی، کُند هستند. تا بخواهند جلسه‌ای تشکیل دهند، خیابان شلوغ شده است. دولت باید تیم‌های واکنش سریع (نه برای سرکوب، بلکه برای مذاکره و حل مشکل) داشته باشد که بتوانند در لحظه تصمیم بگیرند و نتیجه را اعلام کنند. وقتی معترض حس کند صدایش شنیده شده، خودش صفش را از کسانی که کوکتل مولوتف دارند جدا می‌کند. اما اگر حس کند شنیده نمی‌شود، ممکن است از سر ناچاری با خشونت‌ طلبان همراهی کند و به جایی پناه ببرد که قلبا آن را دوست ندارد.

 

با توجه به اینکه خبر گزاری ما در حیطه خانواده کار میکند فکر میکنید خانواده چقدر میتواند در پیشگیری از چنین اتفاقاتی نقش ایفا کند؟

همه نهادها از جمله نهاد خانواده در شرایط عادی، می تواند میتوانند به عنوان ضربه گیر، از شدت تنش بکاهند. انسداد این مسیر نه تنها در سطح کلان سیاسی، بلکه در سطح انسداد کانال های حلقه های میانجی نیز رخ داده است. وقتی احزاب، سندیکاها و نهادهای مدنی مستقل کارکرد خود را از دست میدهند یا تضعیف میشوند، خانواده و تا حدی مدرسه به آخرین سنگرهای جامعه مدنی در برابر دولت تبدیل میشوند؛ ضعف این سنگرها، مسیر بسیج را مستقیماً به سمت شبکه های دیجیتال غیررسمی و کنش خیابانی بدون واسطه سوق میدهد. ضمن اینکه بسیاری از نوجوانی که در اتفاقات اخیر دستگیر شدند دارای پیشینه خانوادگی ناآرامی مانند تعارضات شدید والدین، زندگی مجردی، فرزندان طلاق، خیانت پدران، روابط سرد والد-فرزندی را تجربه کرده بودند. حتی در مواردی هم که نهاد خانواده دارای سلامت نسبی بود خانواده به عرصه اصلی تقابل دو نظام ارزشی تبدیل میشد: ارزشهای سنتی-دینی منتقل شده از سوی والدین در مقابل ارزشهای فردگرایانه، مبتنی بر حقوق شخصی مورد پذیرش نسل جوان. در واقع در چنین شرایطی خانواده دیگر تنها عامل اجتماعی سازی نیست، بلکه به صحنه کشمکش هویتی و در مواردی، به هم پیمانی نسلی بدل شده است. اینجاست که نقش حلقه های میانجی مانند بهارنکو حیاتی می‌شود. اگر این مراکز صرفاً به ارائه مشاوره سطحی اکتفا نکنند، بلکه با توانمندسازی خانواده‌ها در مواجهه با چالش‌های عصر جدید، کارکردی راهبردی پیدا ‌کنند میتوانند بسیار موثر واقع شوند. آنها با برگزاری کارگاه‌های ارتقاء سواد رسانه‌ای، مهارت‌های گفتگوی بین‌نسلی و حل تعارض بدون خشونت، به خانواده‌ها کمک می‌کنند تا از حالت انفعال خارج شده و به بازیگرانی فعال در جامعه‌پذیری سیاسی فرزندان خود تبدیل شوند. به عبارت دیگر، این مراکز با تقویت تاب‌آوری خانواده، فضایی را فراهم می‌کنند که نسل جوان بتواند در یک محیط امن، مطالبات و اعتراضات خود را ابتدا در درون خانواده مطرح کند و سپس از مجاری منطقی و مدنی، راهی برای ابراز آن بیابد؛ بدون آنکه مجبور شود برای شنیده شدن، به دامان خشونت‌ طلبان یا شبکه ‌های بیگانه پناه ببرد. در حقیقت، سرمایه‌گذاری روی خانواده، سرمایه‌گذاری روی پیشگیری از بحران‌های اجتماعی آینده است.

مصاحبه از زهرا زارع‌پور

ارسال در:

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

به بالا بروید