فراتر از نسخه، بازگشت به معنا؛ مریم مومنی، پژوهشگر مطالعات فلسفه و سبک زندگی:
نظام سلامت روان امروز، تحت سیطرهی مدل زیستی-پزشکی، دچار خطایی معرفتشناختی شده است: پزشکیسازی مفرط!
پرسش بنیادین این است: آیا ما همواره با رنج همچون پدیدهای بالینی روبهروییم که باید با نسخه و پروتکلهای درمانی به سراغش رفت، یا با نیازی وجودی مواجهیم که برای بازتعریف معنا در جهانی لازم است که شتابان از غایت و هدف تهی میشود؟
وقتی رنجهای عمیق بشری به کدهای عددی در DSM (راهنمای تشخیصی و آماری اختلالات روانی) تقلیل مییابند، ما در واقع در حال خاموش کردن زنگ خطر هستیم، بیآنکه به حریقی که خانه را فراگرفته، بپردازیم.
جامعهشناسانی همچون آلن هورویتز و جروم ویکفیلد بهدرستی استدلال میکنند که غم ناشی از بستر زیسته با افسردگی بالینی اشتباه گرفته میشود.
این رویکرد، رنج را از متن زندگی جدا کرده و به درون نورونهای فرد تبعید میکند؛ نوعی فردیسازی بحران که بهجای مواجهه با پرسشگری وجودی، به تسکین دارویی پناه میبرد.
وقتی اضطراب وجودی به اختلال اضطراب تعبیر میشود، انسان از فرصتی برای رشد و تعالی محروم میشود. همانطور که بیونگ-چول هان در جامعه فرسودگی ترسیم میکند، جهان مدرن هرگونه امر منفی، درنگ یا تأمل رنجآور را به مثابه نقص عملکردی طرد میکند. پیامد این نگاه، ویرانگر است: فرد احساس میکند معیوب است… که با سرکوب این رنجها، ظرفیت تحول فردی نیز در نطفه خفه میشود.
اروین یالوم رنج وجودی را مواجهه با چهار دلواپسی غایی میداند: مرگ، آزادی، تنهاییِ هستیشناختی و پوچی… . این رنج، نشانهی بیماری نیست؛ بلکه گواهی بر هوشیاری انسان در برابر سرنوشت خویش است.
از منظر سلامت روان، روان انسان بدون افق جهتمند دچار فروپاشی ساختاری میشود. معنا صرفاً مفهومی انتزاعی نیست، بلکه یک تنظیمگر شناختی-عاطفی است. در این راستا فرانکل میگوید: آنکه چرایی برای زیستن دارد، با هر چگونگی خواهد ساخت. در این نقطه است که غفلت از مؤلفهی بنیادین سلامت معنوی خود را نشان میدهد؛ بُعدی که سازمان بهداشت جهانی نیز آن را فراتر از زیستشناسی صرف، ضامن انسجام کلنگر انسان میداند.
سلامت معنوی، تقلیلناپذیر به مناسک یا باورهای ایستا، در حقیقت زیستبوم ارتباطی انسان است: پیوند با خویشتن اصیل، اتصال به “دیگری”، طبیعت و افقی استعلایی فراتر از ماده. وقتی این شاکلهی اتصال فرومیپاشد، فرد دچار وضعیتی میشود که ویکتور فرانکل آن را خلأ وجودی و بیگانگی از خود مینامد؛ بحرانی که علمزدگیِ معاصر آن را با اختلال رواشناختی اشتباه میگیرد.
سلامت معنوی به انسان این ظرفیت شناختی و هستیشناختی را میبخشد که گسستهای ناشی از تروما و رنج را نه به مثابهی یک تباهی بیهوده، بلکه به عنوان فرصتی برای تعالی صورتبندی کند. در واقع معنا به مثابهی یک ضربهگیر عصبی عمل میکند؛ عدمقطعیتهای فلجکننده را به موقعیتهای قابلتحمل تبدیل کرده و حتی اضطراب روان شناختی را در بلندمدت مهار میکند. بدون لنگرگاه معنا، هرگونه مداخلهی بالینی صرفاً تلاشی مکانیکی برای سرهمبندی کردن قطعات یک ماشین ازکارافتاده خواهد بود، نه احیای انسانی که در جستوجوی اتصال به یک امر قدسی در بطن آشفتگی جهان است.
معنا، به رنج انسان قالب میدهد، آن را روایتمند میکند و از بینظمی روانی جلوگیری میکند. به صورت خلاصه سلامت روان، وضعیتی به دور از رنج نیست؛ بلکه تابآوری معنادار در رنجهای اجتنابناپذیر است. بنابراین رسالت درمانگری اصیل در جهان مدرن، نه نرمالسازی انسان برای انطباق با چرخدندههای نظام مصرف، بلکه یاریرساندن به او برای بازپسگیری عاملیت خویش در مواجهه با معمای بزرگ وجود است.


