ماجراهای یک دعوتِ زنانه

تورقی کردم و رفتم سر روایت‌ها. شبیه کتاب صوتی‌ها پنج شش‌تایش را یک‌نفس خواندم. ته دلم امیدوار بودم، با شنیدن این روایت‌ها بالاخره جمعه پایش برسد سر صندوق!

آهنگ‌ها یکی پس از دیگری پِلِی می‌شد. همه رقم تویش بود. از یاری که وسط راه گذاشته و رفته، تا او که مانده بود میان دو دلبر کدام را نشان کند و کدام را جواب! تا کسی که دیگر تردیدها را گذاشته بود کنار و با یکی از یارها رفته بود خانه بخت… طاقت نیاوردم و گفتم: «میگم خانممممِ..» فوری کله‌ام را فرو بردم توی صفحه تا اسمش را ببینم. «خانم مونا میگم این تنوع قصه موسیقی‌ها با این گرومپ گرومپ آهنگش اذیتت نمی‌کنه؟ من که حس می‌کنم یکی نشسته بالاسرم با چکش دونه دونه اینا رو عین میخ فرو می‌کنه تو مغزم.» عینک آفتابی‌اش را برداشت و گفت: «شمام مثل من صبح تا شب دنده عوض کنی، کارت به همین چیزا میفته.» گفتم: «خب یه چیز دیگه گوش کن؛ مثلاً کتاب صوتی.»

 

داشبورد را باز کرد و کتابی با عکس یک مرد کراواتی رویش، گرفت طرفم. «با صوتی حال نمی‌کنم. ولی کاغذیشو می‌خونم‌. اینو ببین تازه تموم کردم. چه جوری یه اَبَر پولدار بشی. واقعا تکونت می‌ده کلمه‌هاش.»گردنم را کشیدم جلو و گفتم: «چه خوب که اهل کتابی! حالا خواستی منم چند تا کتاب صوتی بهت معرفی می‌کنم. گوش کن دوست نداشتی برو رو همون پِلِی‌لیست خودت.» نگاهی به بنرهای کوتاه و بلند تبلیغاتی انداختم و بی‌مقدمه گفتم: «راستی انتخابات رو چیکار کردی؟ تصمیم گرفتی؟ یا هنوز مثل قهرمان اون آهنگه موندی بین دو یار؟»پقی زد زیر خنده و گفت: «ما پونزده سال پیش یه یار پسندیدیم، واسه هفت پشتمون بسه.»

توی آینه نگاهی بهش انداختم و گفتم: «خب حالا بیا یکی رو انتخاب کن که واقعا هفت پشتت نفس بکشن تو مملکتشون.»سرش را چرخاند به طرفم و گفت: «اوه، نکنه ازین رأی جمع‌کنایی؟!»خودم را روی صندلی جا به جا کردم و گفتم: «تازه کجاشو دیدی کتابم نوشتیم.» بلند بلند خندید.- جدیییی؟! یعنی نویسنده‌ای؟ اون وقت چی چی نوشتی برا انتخابات؟گفتم: «همین! دقیقا همین حرفایی که الان با هم زدیم.»- جَلّ الخالق! یعنی نشستی با ملت حرف زدی بعد حرفاشونو کتاب کردی؟! کتاب را از ته کوله‌ام کشیدم بیرون و گرفتم جلویش. «ببین ایناهاش.»کتاب را از دستم قاپید و گذاشت روی صندلی شاگرد. «مادران میدان جمهوری! یعنی وسط یه می‌دون ایستگاه مردم رو می‌گرفتین؟»خندیدم و گفتم: «نه ما ایستگاه سیار بودیم. هرجا کسی نشسته بود، تو خیابون، پارک، مسجد، کوچه و… می‌رفتیم سر حرفو باز می‌کردیم.»دوباره سرش را چرخاند طرف جلد کتاب.«یعنی تنها می‌رفتی این همه وقت؟ چه بیکارایی بودین بابا! خب هرکی هرکار دلش می‌خواد بکنه به شما چه ربطی داشته؟!» کتاب را از روی صندلی برداشتم و گفتم: «تنها که نه. ما یه گروهیم. یه گروه بزرگ زنانه. که همین الآن که من اینجا نشستم یک جایی در یک پارک، محله، روضه خونگی یا مسجد نشستن به حرف زدن با مردم.»

 

شالش را کشید جلو و گفت: «شما نوبرین والا. این مدلی ندیده بودم. ساعتی چه قد می‌گیرین حالا؟ اگه می‌صرفه، اسنپو ول کنم بیام سمت شما.»گفتم: «چرا اسنپو ول کنی؟ روزی این همه مسافر سوار می‌کنی می‌تونی باهاشون حرف بزنی کاسبیتم سرجاشه.»پشت چشمی نازک کرد و گفت: «‌فک کن یه درصد! کی حوصله کل‌کل با مردم رو داره؟! به من چه اصلا. هرکس می‌خواد بیاد بیاد.»گفتم: «اینو واقعا میگی؟ یعنی رئیس‌جمهورایی که اومدن رفتن به نظرت هیچ فرقی باهم نداشتن؟»

 

مکثی کرد و گفت: «بخوام بی‌معرفتی نکنم فرق داشته ولی نه اونقد که ما تو سفره‌مون ببینیم.»بی‌معطلی گفتم: «خب ببین پس فرق می‌کنه. حالا ممکنه این تغییرات زمان ببره ولی بالاخره اثر داره. پس مهمه به مردم کمک کنیم به یه آدم درست درمون رأی بدن. حالا فک کردی به کی رأی بدی؟»گفت: « فعلا نه ولی می‌خوام بعد مناظره‌ها تصمیم بگیرم.»شماره‌ام را نوشتم اول کتاب و گفتم: «اگه کمک خواستی بهم زنگ بزن. پاسخگویی شبانه‌روزی.»دستش را آورد سمت عقب و خواست کتاب را بگیرد. «حالا تا می‌رسیم فعلا چندتا قصه‌شو بخون ببینم چی نوشتی، بعد می‌گیرم ازت.» و پیچ ضبط را تا ته چرخاند. تورقی کردم و رفتم سر روایت‌ها. شبیه کتاب صوتی‌ها پنج شش‌تایش را یک‌نفس خواندم. ته دلم امیدوار بودم، شنیدن این روایت‌ها بالاخره عشقش را بی‌ سرانجام نگذارد و با یک یاری، جمعه پایش برسد سر صندوق.

 

 

 

 

ارسال در:

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

به بالا بروید