در شبی که آتش جنگی نابرابر از افقهای خاورمیانه برخاست و فریاد بمبها، دیوارهای سنگر ایمان را لرزاند، مردانی از تبار نور، با تن خاکی و روحی ملکوتی، پل عبور از خاک به افلاک شدند؛ روایت شهید محمد ساریخانی قصه یکی از همین آسمانیهاست، مردی که نامش بر تارک ایثار، در روزهای دشوار اسفند ۱۴۰۴، در تقویم مقاومت این سرزمین ثبت شد.
به گزارش پایگاه خبری تحلیلی خانه بهاری، در آغاز بهار طبیعت، اما هنوز زمستان سخت جنایت بر چهره منطقه سایه افکنده بود. اسفند ۱۴۰۴، برای مردم ایران، تنها ورقزدن روزهای پایانی سال نبود؛ این ماه، با هجوم ترکیبی دشمنی دیرینه، به یادماندنیترین و تلخترین روزهای تاریخ معاصر را رقم زد. آمریکا و رژیم جعلی صهیونیستی که سالها بود با چهره گرگ خندان، بر سر سفره غارت منطقه نشسته بودند، این بار نقاب را کنار زدند و با جنگی تمامعیار، خاک این مرزوبوم را آماج خشم کور خود ساختند. اما در برابر این طوفان
آتش، چه بود که ایران را استوار نگاه داشت؟ جز ایمان ریشهدار مردانی که شهادت را نه پایان، که آغاز یک حضور جاودانه میدانستند.
سنت حسنه ایثار در این سرزمین، هرگز به قفس زمان محصور نبوده است. از روزگار عاشورا تا کوچههای خرمشهر و از سنگرهای جنوب تا تونلهای زیرزمینی تهران امروز، همیشه مردانی بودهاند که با بهای جان، امنیت ماندگار را برای دیگران خریداری کردهاند. شهدا، نه فقط در میدان نبرد، که در سادهترین لحظات زندگی، چنان میدرخشند که انگار از نوری دیگر آفریده شدهاند. آنها با صبری که نه از سر ناچاری، که از سر یقین بود، با عشقی که نه از سر هوس، که از سر معرفت بود، الگویی شدند برای نسلی که امروز، بیش از هر زمان دیگر، به دیدن این چهرههای تابناک نیاز دارد.
روایت پیش رو، روایت کوتاهی است از میان هزاران روایت ناگفته؛ قصه زنی که همسرش را در هیاهوی یک شب بمباران، در اعماق تونلی در کام زمین، از دست داد، اما او را نه در غبار آوار، که در اوج آسمان یافت. این زن، که خود از تبار درمانگران و امدادگران است، در میان انبوه مجروحان، چشم به راه مردی بود که عشقش را در قامت یک محافظ جان معنایی دیگر بخشیده بود. آنچه در ادامه میخوانید، تلاشی است برای نزدیکشدن به درک این حقیقت که شهادت، یک واقعه نیست؛ یک مکتب است؛ مکتبی که از دل آتش، گل میرویاند و از دل خاک، ستاره میسازد.
مرضیه طالبیزاده همسر شهید «محمد ساریخانی» از شهدای فاجعه انفجار تونل «کفترک» شیراز هنوز هم وقتی از آن روزها یاد میکند، کلماتش با بغضی فروخورده همراه است. او که خود از کادر درمان ارتش است، زندگی مشترکش با شهید محمد ساریخانی را نه تنها یک پیوند عاطفی، بلکه مسیری برای شناخت منش مردی میداند که زندگیاش میان جزایر گرمسیری و مأموریتهای دشوار، معنا شده بود.
وی میگوید: از سال ۸۷ که زندگیمان را شروع کردیم، همیشه مسافر بودیم؛ از شیراز تا بندرعباس و بوشهر و مأموریتهای مداوم در ابوموسی و خارگ. اما او در تمام این سالها، با وجود خستگیهای مفرط، پدری مهربان و همسری همراه بود. ارادتش به اهلبیت (ع) چنان در تار و پود زندگیمان جاری بود که نذریهای محرم، رکن ثابت خانه ما شده بود و همین عشق به امام حسن (ع) باعث شد نام فرزندمان را امیرحسن بگذاریم.
وی درباره آن روز تلخ، نهم اسفند، میگوید که صبحگاه با آرامش از هم خداحافظی کردند، اما حوالی ساعت ۱۰ بود که خبر رسید تهران بمباران شده و جنگی که فکرش را نمیکردند، شعلهور شده است.
همسر شهید ساریخانی که آن شب در اورژانس بیمارستان حضور داشت، از انتظار سخت میان مرگ و زندگی میگوید: شیفت بیست و چهار ساعته محمد تا ساعت یازده شب ادامه داشت؛ آخرین تماس ما همان بود. حوالی سه بامداد، مجروحان تونل کفترک را آوردند. چشم میگرداندم تا او را در میانشان ببینم، اما گفتند کار تمام شده و مابقی در تونل ماندهاند. زیر باران تند، تا چهار صبح منتظر ماندم؛ تونل بسته شده بود و راهی به پیکرها نبود.
طالبیزاده که جزئیات آن واقعه را از زبان تنها بازماندگان شنیده، روایت میکند: آنها میگفتند در لحظه انفجار موشک، برق قطع شد و فضایی شبیه قیامت حاکم شد. غبار سنگین راه نفس را میبست و پس از آن، گازی سوزاننده، ریهها را همچون اسید میسوزاند. دو بازمانده حادثه، با نور گوشی در تاریکی مطلق، تنها در فاصله سیسانتیمتری همدیگر را میدیدند. آنها معتقد بودند زنده ماندنشان چیزی جز معجزه نبود؛ چرا که توانسته بودند بینی و دهان خود را به روزنهای که حاصل اصابت موشک به سقف تونل بود، برسانند و همانجا نفس بکشند.
وی که در همان ساعات اولیه، آن دو بازمانده را در اورژانس دیده است، افزود: از آن سیزده نفر، یازده تن آسمانی شدند و تنها آن دو نفر که معجزه شامل حالشان شد، زنده ماندند. پیکر محمد ساعت هفت و نیم صبح از میان آوارها خارج شد. طالبیزاده در پایان با صدایی لرزان، نگاهش را اینگونه جمعبندی کرد: تا پیش از این گمان میکردم توصیفات از ویژگیهای شهدا اغراقآمیز است، اما امروز با تمام وجود باور دارم که شهدا از جنس دیگری بودند؛ اخلاق و سبک زندگیشان چیزی است که در هیچ کجای زندگی عادی یافت نمیشود.
و این چنین است که قصه عشق و ایثار، هرگز به پایان نمیرسد.
امروز که صدای بمبهای اسفند ۱۴۰۴، هنوز در گوشهای تاریخ میپیچد و آمریکا و اسرائیل همچنان در خواب تسلط بر این مرزوبوم، نقشههای تازه میکشند، اما اینجا در دل خانوادههای شهدا، نسلی در حال رویش است که نه از تهدید میهراسد و نه از وعدههای دروغین صلح دشمن. امیرحسن کوچک، فرزند شهید ساریخانی، روزی بزرگ خواهد شد و خواهد فهمید که پدرش، در میان آن همه آوار و آتش، نه یک جسد بیروح که یک پرچم زنده مقاومت بوده است و این، بزرگترین پیروزی این سرزمین بر جنایتکاران تاریخ است؛ اینکه شهدا، هرگز نمیمیرند. آنها در هر نبضی که برای وطن میتپد، در هر اشکی که بر یادشان جاری میشود و در هر قدمی که در مسیر عدالت برداشته میشود، دوباره متولد میشوند.



