چند دهه پیش زمانی که غرب پرچم انقلاب جنسی را با شعارهایی مانند آزادی بدن من و حق انتخاب مطلق برافراشت کمتر کسی تصور میکرد که انتهای این جاده به جزیره اپستین ختم شود. آن روزها برخی از فیلسوفان و روشنفکران غربی وعده میدادند که اگر قید و بندهای مذهبی و خانوادگی از روابط انسانی برداشته شود بشر به خوشبختی و رهایی میرسد. اما امروز با گذشت نیم قرن از آن وعدهها ما با ویرانهای اخلاقی روبرو هستیم که در آن انسان و به ویژه زن و کودک از جایگاه خلیفهاللهی و کرامت انسانی به سطح یک کالا یا ابزار مصرفی تنزل یافته است.
انتشار اسناد رسواییهای اخیر در آمریکا و اروپا تنها نوک کوه یخ است. این اسناد نشان میدهد که فساد و سوءاستفاده جنسی یک انحراف تصادفی توسط چند فرد بیمار نیست بلکه نتیجه منطقی و اجتنابناپذیر سیستمی است که خدا و اخلاق را از معادلات خود حذف کرده و پول و لذت را جایگزین آن نموده است.
در فلسفه اخلاق اصلی وجود دارد که میگوید انسان غایت است نه وسیله. یعنی هیچکس حق ندارد از انسان دیگری به عنوان ابزاری برای رسیدن به لذت یا ثروت خود استفاده کند. تمام ادیان الهی و حتی مکاتب اخلاقی کلاسیک بر این اصل استوار بودند که روح و جسم انسان حریم دارد و قابل قیمتگذاری نیست.
اما در نظام سرمایهداری لیبرال همه چیز تابع قانون عرضه و تقاضاست. وقتی اخلاق کنار میرود بدن انسان هم تبدیل به یک محصول میشود که در بازار عرضه میگردد. صنعت پورنوگرافی، مدلینگهای جنسی، سایتهای همسریابی موقت و پدیدههایی مثل شوگر ددی، همگی زاییده همین تفکر هستند. در این نگاه زن دیگر ریحانه یا مادر نیست. او کالایی لوکس است که ثروتمندان میتوانند آن را مصرف کنند و سپس دور بیندازند. فاجعه اپستین نشان داد که در این بازار مکاره حتی کودکان نیز در امان نیستند و معصومیت آنها هم قیمتگذاری میشود. در سیستم اپستین و امثال او قربانیان ظاهراً به مهمانی میرفتند و لبخند میزدند اما در باطن آنها بردگانی بودند که روحشان زیر چکمههای سرمایهداری له شده بود.
وقتی رابطه جنسی از یک پیمان مقدس و متعهدانه یعنی ازدواج به یک کنش تجاری یا تفریحی تقلیل پیدا میکند اولین قربانی آن نهاد خانواده است. خانواده بر مبنای ایثار، وفاداری و انحصار عاطفی شکل میگیرد. اما در فرهنگ کالایی تنوعطلبی یک ارزش محسوب میشود.
انسانِ کالاشده دیگر نمیتواند عاشق شود. او یاد گرفته است که آدمها مثل لباس هستند و وقتی کهنه شدند یا مدل جدیدتری آمد میتوان آنها را عوض کرد. این تفکر باعث شده است که در غرب و فرهنگ هایی که تحت هجوم تفکر غربی قرار گرفته اند آمار طلاق و تنهایی به شدت افزایش یابد. خانههایی که باید محل آرامش باشند تبدیل به خوابگاههایی سرد شدهاند که در آن افراد فقط منافع خود را دنبال میکنند. نسلی که با پورنوگرافی و روابط آزاد تربیت میشود توانایی برقراری یک رابطه عمیق و پایدار را از دست میدهد.
اما تناقض تلخ ماجرا اینجاست که بسیاری از این تغییرات با شعار دفاع از حقوق زنان شروع شد. فمینیستهای رادیکال میخواستند زنان را از قید پدرسالاری آزاد کنند اما آنها را به دام سرمایهسالاری انداختند. امروز در غرب زن آزاد است اما فقط آزاد است تا چرخهای صنعت سرمایه داری را بچرخاند. در واقع تبدیل شدن زن به ابژه جنسی عزت نفس او را نابود میکند. دختری که ارزش خود را فقط در لایکهای اینستاگرام و پسندیده شدن توسط مردان هوسران میبیند هرگز نمیتواند به کمال انسانی برسد. او مدام در اضطراب است که نکند زیباییاش کم شود و خریدارانش را از دست بدهد. این ناامنی روانی ارمغان آزادیهای بی قید و بند است.
طبیعی است که وقتی مرزهای اخلاقی یکی پس از دیگری برداشته شود نوبت به آخرین سنگر یعنی کودکان میرسد. تئوریهای انحرافی که امروز در غرب سعی در عادیسازی روابط با کودکان یا آموزشهای جنسی زودهنگام دارند ادامه منطقی همان تفکر کالا انگاری است. وقتی هدف زندگی لذت حداکثری باشد هیچ مانعی حتی معصومیت کودک هم نمیتواند جلوی شهوترانی قدرتمندان را بگیرد. پروندههای اخیر زنگ خطری است که نشان میدهد تمدن غرب در حال خوردن فرزندان خود است.
باید توجه داشت که پایان تلخ آزادیهای جنسی بی قید و بند، آزادی نیست بلکه تنهایی، افسردگی و استثمار است. انسان غربی امروز تنهاتر از همیشه است و در میان انبوهی از روابط سطحی و کالایی دنبال جرعهای آرامش واقعی میگردد.
راه نجات بازگشت به تعریف الهی از انسان است. نگاهی که در آن انسان روح دارد، کرامت دارد و بدن او مقدس است چون حامل روح اوست نه کالایی برای فروش. نهاد خانواده تنها پناهگاهی است که در آن انسان نه به خاطر زیبایی یا کاراییاش بلکه به خاطر وجودش دوست داشته میشود.
ما باید از سرنوشت تلخ غرب درس بگیریم و اجازه ندهیم که فرهنگ کالایی قداست روابط ما را آلوده کند. در دنیای امروز هیچ سنگری امنتر از خانوادهای که بر پایه اخلاق و حیا بنا شده وجود ندارد.


