به گزارش پایگاه خبری تحلیلی خانه بهاری از شیراز، خبرهای جنگ مثل تازیانهی باد در شهر میپیچید. اضطراب، سایهاش را بر سر ثانیهها انداخته بود و ما، مبهوت از هجوم خبرها، خیره به صفحهی نمایشگرها، به دنبال روزنهای از آرامش میگشتیم. خبر آن روزهای تلخ و از دست دادن ستونهای خیمهی وطن، داغی بود که انگار قرار نبود سرد شود؛ داغی که نشان میداد این نبرد، نه یک درگیری گذرا، که ایستادگی تمامقد یک ملت برای بقاست.
در هیاهوی این سردرگمی، نگاهم در پسکوچههای آشنای شهر به سیاهی بنری گره خورد که روی دیوار خانهای خودنمایی میکرد. عکسی با لبخندی آرام و نوشتهای به رنگ خون: «شهادتت مبارک». آنجا بود که جنگ، از قاب شیشهای تلویزیون بیرون آمد و درست مقابل چشمانم ایستاد. «شهیدِ جنگِ رمضان؛ سرگرد پدافند هوایی، مسعود بهمننژاد». مردی که در سحرگاه دهم اسفند، وقتی همهی ما در خواب بودیم، در میانهی آتش و باروت، سپر بلای آسمان شیراز شده بود.
وارد خانه شدم؛ جایی که عطر گلهای داودی و لیلیوم با بوی اسپند گره خورده بود. الهام خانم، خواهر شهید، با صلابتی که ریشه در صبری زینبی داشت، به استقبالم آمد. خانهای که حالا میزبان افتخاری بزرگ بود. روی میز، عکسهای این شهید میدرخشید و کمی آنطرفتر، دختری سه ساله با عروسکش بازی میکرد؛ فرشتهای کوچک که بیخبر از غوغای جهان، هنوز نمیدانست آغوش پدرش حالا به وسعت یک سرزمین گسترده شده است.
همسر شهید، با بغضی که در گلو میشکست اما صدایش نمیلرزید، از آخرین تماس گفت: قرار بود بیاید، اما درست در همان شب اول، وقتی آسمان میهن در خطر بود، ماندن را بر بازگشت ترجیح داد. فردای خاکسپاریاش، هفتمین سالگرد ازدواجمان بود. او نه فقط همسر، که تمام تکیهگاه و قهرمان زندگی ما بود.
برادر شهید، در حالی که سعی میکرد بر اندوهش غلبه کند، با صدایی قاطع گفت: فقدان برادر، کوهی است که بر دوش آدم سنگینی میکند، اما دشمن باید بداند که هنوز غیرت ایرانی را نشناخته است. آنها باید بروند و تاریخ این خاک را ورق بزنند تا ببینند ما برای این مرز و بوم چه فداکاریها که نکردهایم. ما فرزندانمان را میدهیم، اما یک وجب از این خاک را به بیگانه نخواهیم داد.
کمی آنطرفتر، پدر شهید با قامتی که از سنگینیِ داغ فرزند خم شده بود، اما نگاهش هنوز بوی ایستادگی میداد، زمزمه کرد: مسعودِ من در راهی رفت که همهی ما به آن افتخار میکنیم. وقتی پای کیان کشور در میان باشد، همهی اختلافات رنگ میبازد. این بحث وطن است و با هر چیز دیگری فرق دارد؛ خونِ پسر من فدای امنیت این خاک شده است.
الهام خانم، خواهر شهید، با نگاهی که به صندلی خالی برادر گره خورده بود، از جای خالی او در خانه گفت:«صدای خندههایش هنوز در این اتاقها میپیچد. دلتنگی امانمان را بریده، اما باور داریم که خون برادرم پایمال نخواهد شد. ما منتظر منتقم هستیم و میدانیم که با نابودیِ دشمن، آرامش واقعی به قلبهای ما و تمام مردم بازمیگردد.
از آن خانه که خارج میشدم، یک حقیقت بزرگ در ذهنم نقش بست: قدرت یک ملت، نه فقط در تجهیزات پدافندی، که در ریشههای مستحکم خانواده است.
در این روزهای سخت و حساس، آنچه ایران را سرپا نگه داشته، همین پیوندهای ناگسستنی است؛ خانوادههایی که در اوج سوگ، نه تنها در هم نمیشکنند، بلکه تکیهگاه و پشتیبان یکدیگر میشوند. خانواده شهید بهمننژاد به من آموختند که در میانه جنگ، این خانواده است که با ایثار و صبوریاش، خط مقدم دوم را میسازد. آنها نشان دادند که پشت هر موشکی که در پدافند شلیک میشود، دعای پدری صبور، ایستادگی همسری فداکار و غیرت برادری است که اجازه نمیدهد پرچم این خانه به زمین بیفتد.
گزارش از صبا بنکی


