او در همان خانهی امن، در حالی که ماه پربرکت رمضان در میان بود، در اوج معنویت، قرآن در دست داشت و روزه دار بود، درحالی که دختر کوچکش در کنار او مشغول انجام تکالیفش بود، به شهادت رسید. او در حالی آسمانی شد که با زبان روزه در حال زمزمهی آیات الهی بود.
به گزارش پایگاه خبری تحلیلی خانه بهاری، در روزهای پرفراز و نشیب ماه مبارک رمضان، زمانی که آسمان لامرد در انتظار آرامش افطار بود، جنایت بیرحمانهی دشمن، سکوت شهر را با غرش موشکها شکست. این حمله، تنها یک عملیات نظامی نبود؛ بلکه تلاشی برای ضربه زدن به قلب سلامت و امنیت مردم بود که با هدف قرار دادن بیمارستان و سالن ورزشی، خون بیگناهان را بر زمین ریخت. اما در میان این هیاهوی مرگ، داستان زنی روایت میشود که شهادتش، فراتر از یک تلفات جنگی، نمادی از اوجِ
مظلومیت خدمت و مادری است؛ روایت «رباب دهدشتی»، کارشناس پرتلاش رادیولوژی، که در میانهی عبادت و خدمت به خلق، به ملاقات حق رسید.
در جهان پرهیاهوی امروز، قهرمانان را همیشه در جبهههای جنگ یا در کانونهای قدرت جستجو نمیکنیم. گاه، قهرمانان در سکوت اتاقهای رادیولوژی، در دقت نگاه یک مادر به فرزندش، و در تلاشی بیصدا برای ادای «حقالناس» متولد میشوند. روایت رباب دهدشتی، روایتی است از تلاقی سه جهان: جهان حرفهای، جهان اعتقادی و جهان عاطفی. او زنی بود که ثابت کرد میتوان میان گرمای آغوش فرزند و سردی مسئولیتهای درمانی، توازنی معجزهآسا برقرار کرد؛ توازنی که در نهایت، با خون پاک او، در میانهی یک جنایت جنگی به کمال رسید.
وقتی بیمارستان، محراب عبادت میشود
بیمارستان شهرستان لامرد، مکانی است که گاه، در میان دغدغههای درمانی، چهرهای آرام و استوار را از خود به نمایش میگذارد. رباب، برای همکارانش، فراتر از یک تکنسین رادیولوژی بود؛ او «معیار نظم» بود. خانم تقیزاده، همکار دیرینه او که هجده سال در کنار رباب ایستاده بود، با نگاهی آمیخته به احترام و اندوه میگوید: او همیشه تراز کار درست بود. برای او، بیمار تنها یک پرونده نبود؛ انسانی بود که نیاز به توجه و مهربانی داشت. او کار را نه با زبان، بلکه با عمل، عبادت میدانست.
این نگاه عبادتگونه، ریشه در باورهای عمیق او داشت. او که مطالعه و یادگیری را نبض زندگی خود میدانست، همیشه دغدغهی پیشرفت داشت. او نه با شعارهای توخالی، بلکه با همان رفتار متین و مسئولیتپذیر، وفاداری خود به ارزشهای اسلامی و رهبری را در عمل نشان میداد. او میدانست که خدمت به مردم، کوتاهترین راه برای رسیدن به رضایت پروردگار است و هر تصویر رادیولوژی که با دقت او ثبت میشد، گویی قدمی بود در مسیر نجات یک جان.
جنایت در تار و پود آرامش؛ حمله به قلب سلامت
اما ناگهان، عصر آن روز، آرامش شهر و بیمارستان با صدای هولناک انفجاری شکسته شد. دشمن با بدترین رویکرد، با هدف قرار دادن بیمارستان و سالن ورزشی، قصد داشت نظم زندگی و سلامت مردم لامرد را در هم بشکند. موج انفجار، همه را به سمت حیاط کشاند؛ از همکاران بخش گرفته تا بیماران سرمبهدست. در میان این هیاهوی مرگ و دود غلیظی که از خانههای اطراف بلند شده بود، حقیقت تلخ آشکار شد: این حمله، تنها یک حادثه نبود، بلکه جنایتی هدفمند بود که امنیتِ خانهها را نیز زیر پا گذاشت.
شهادت در آغوش کلام الهی
تصویر رباب دهدشتی در لحظات پایانی زندگیاش، تصویری است که در ذهن همکارانش حک شده است. او در همان خانهی امن، در حالی که ماه پربرکت رمضان در میان بود، در اوج معنویت، قرآن در دست داشت و روزه دار بود، درحال که دختر کوچکش در کنار او مشغول انجام تکالیفش بود، به شهادت رسید. او در حالی آسمانی شد که با زبان روزه در حال زمزمهی آیات الهی بود.
ترکش کینه، این آرامش خانوادگی را در هم شکست. او در سکوتی که از خود سنگینتر بود، از این جهان گذشت؛ زنی که تمام زندگیاش، از بیمارستان تا خانه، وقف خدمت و آرامش بود، اما در همان خانهی امن، به دست خبیثترین دشمنان هدف قرار گرفت. این تصویر، نماد عمیقترین مظلومیت است، شهادت مادری که در میانهی کلام خدا، به ملاقات خالق رسید.
استقامت در مسیر خون؛ میراث دو همکار
فاجعهی این شهادت، تنها به رباب ختم نشد؛ بلکه خانوادهای را ویران کرد که خود، ستونهای خدمت بودند. همسر او، آقای قاسمی، که خود از کادر درمان است، با وجود اندوه عمیق، نماد استقامت شد. همکاران روایت میکنند که او حتی در همان لحظات پرآشوب، وقتی خبر شهادت همسرش را شنید، دست از خدمت نکشید. او در اوج غم و اندوه به بیمارستان بازگشت تا به بیماران مجروح رسیدگی کند. این ایستادگی، ادامه دادن همان راهی بود که رباب در تمام عمرش با صداقت طی کرده بود.



