«لیلا»، کوچک‌ترین هواپیما ربای نوجوان!

هیچ‌کس باورش نمی‌شد که یک دختر پانزده ساله هواپیماربایی کند؛ آن هم یک هواپیمای اسرائیلی را. و مجبورش کند که چند دقیقه در آسمان شهرش حیفا بایستد.

«بروید! اخراج! جنازه‌هایتان هم اجازه ندارد به حیفا برگردد!» سرباز اسرائیلی صدایش را توی گلویش انداخت و لگد محکمی به در زد و با پوتین از روی سفره رد شد. توی خانه خالدها و بین اتاق‌هایش دنبال غنیمت می‌گشت. یک چیز دندان‌گیر مثل طلا و پول و شاید هم وسایل برقی. لیلا پشت سر مادرش ایستاده بود و وحشت‌زده نگاهش می‌کرد. باورش نمی‌شد که دارند از خانه خود‌شان بیرون‌شان می‌کنند؛ بیشتر شبیه شوخی بود؛ آن هم از دهان یک مُشت غریبه که نه «حیفا» شهرشان بود و نه حتی «فلسطین» خاک آبا و اجدادی‌شان.

زهر بود ولی واقعیت داشت و باید می‌رفتند. حرف زور بود و لیلا و خانواده‌اش حتی اجازه نداشتند چیزی جز لباس‌های روی تن‌شان را همراه‌شان ببرند. خودش و خانواده‌اش به کمپ پناهندگان در لبنان تبعید شدند اما پدرش فرار کرد و همان‌جا توی حیفا و بین کوچه‌ها و پس‌کوچه‌هایش یک مبارز تمام‌عیار شد تا حقش را پس بگیرد. حقش که خانه گرم و پر از صدای خنده بچه‌هایش بود. حقش که خاک حاصلخیز وطنش بود. حقش که فلسطین و شهر ساحلی زیبایش حیفا بود.

قفسی با حصار چند کیلومتری

کمپ برای لیلا مثل یک قفس شده بود. یک قفس با حصار فنس‌های تو در تو که هر چقدر هم بال درمی‌آورد نمی‌توانست از زندان دیوارهایش بالاتر برود. هر روز صبح کنار چادرشان می‌نشست و به آبی آسمان خیره می‌شد. «گناه ما چیست که باید از خانه‌هایمان رانده شویم؟» این سؤالی بود که هر لحظه از خودش می‌پرسید و هیچ جوابی قانعش نمی‌کرد.

پسرها که توی کمپ بزرگ می‌شدند و قد می‌کشیدند، برای جنگیدن و پس گرفتن خانه‌هایشان از اسرائیلی‌ها، شبانه و یواشکی می‌رفتند تا مرز فلسطین اما لیلا، داشت از دختری کوچک که با عروسک‌هایش بازی می‌کرد به خانمی نوجوان و بالغ تبدیل می‌شد که همه پیرزن‌ها و زن‌های کمپ و حتی مادرش از او می‌خواستند حواسش به خانمی‌اش باشد و منتظر بماند تا مردها با خبر خوش پیروزی برگردند. خبری که نمی‌آمد و به جایش جنازه‌ مردهایشان آغشته به خون برمی‌گشت!

 

دل‌تنگِ شاخه‌های زیتون

لیلا آشوب بود. غمگین و عصبانی و دل‌شکسته بود. دلش برای خانه‌شان، برای اتاقش، برای درخت زیتونِ حیاط‌شان و برای پدرش تنگ شده بود. و مگر کمپ چقدر می‌توانست برایش جای خانه گرم و امن پدری را بگیرد و پر کند، وقتی که صبح تا شبش بین ضجه و مویه زنانِ پدر و شوهر و برادر و پسر مُرده سپری می‌شد؟

وطن را دزدیده‌اند

«زن یا مرد بودن وقتی که وطنت را دزدیده‌اند مگر فرقی هم دارد؟» لیلا این جمله را با صدای بلند توی صورت پیرزن‌ها و زن‌های کمپ و مادرش گفت. غیرت مثل سورمه بین چشم‌های مشکی‌اش کشیده شده بود. دست‌هایش مثل وقتی که دختربچه بود و از سرباز اسرائیلی ترسیده بود نمی‌لرزید. سرش را بالا گرفته بود و کوفیه را دور گردنش پیچیده بود. انگار ترس توی وجود لیلای پانزده ساله حَل شده بود و به جای آن در بدنش شاخه‌های بلند و پیچ در پیچِ زیتون روییده بود. حرف‌هایش عطر قدس می‌داد و چشم‌هایش پر از حیفا بود. و کدام مردی است که بتواند در برابر این‌چنین زن مصممی بایستد و بگوید «چون زنی به جنگ نرو؟!»

 

هواپیماربای ‌پانزده ساله

بیست و نه آگوست سال ۱۹۶۹ میلادی رسید. لیلا دل توی دلش نبود. باورش نمی‌شد بعد از این همه سال حالا می‌توانست شهرش حیفا را ببیند. آرزویش برای همه زنان کمپ غیرممکن بود و مردها به رویشان نمی‌آوردند چطور کاری که آن‌ها از پسش برنیامدند را یک دختر پانزده ساله دست گرفته! کت و دامن مرتب و شیکی پوشیده بود و روی یکی از صندلی‌های هواپیمای اسرائیلی بوئینگ ۷۰۷ پروازِ ۸۴۰ تی دبلیو ای که به مقصد آتن در آسمان می‌رفت نشسته بود و بی‌خیال، قهوه‌ تلخش را مزه مزه می‌کرد.

اما چند دقیقه بعد. فقط چند دقیقه بعد، درست وقتی که هواپیما داشت از شهر خیلی فاصله می‌گرفت، اسلحه لیلا روی شقیقه خلبان بود و از او می‌خواست از فراز شهرش حیفا بگذرد تا تماشایش کند! هیچ‌کس باورش نمی‌شد که یک دختر پانزده ساله هواپیماربایی کند؛ آن هم یک هواپیمای اسرائیلی را. و مجبورش کند که چند دقیقه در آسمان شهرش حیفا بایستد تا حالا که او یا جنازه‌اش اجازه برگشتن به شهرش را ندارند اما از این بالا و یک دل سیر تماشایش کند.

 

مقاومت قوی‌تر خواهد شد

آن سال، دوربین تمام رسانه‌های جهان به طرف صورت معصوم اما مصمم لیلا چرخید که در میان کوفیه پیچیده شده بود و با اسلحه‌ای که در دست داشت به صهیونیست‌ها می‌خندید. دخترک پانزده ساله طوری تمام معادلات جهان را به هم ریخت که صدای مظلومیت فلسطین و آدم‌هایش را که در وطن‌شان زندانی بودند حتی به آن سوی قاره‌ها رسید و اسم «لیلا خالد» روی تمام مجله‌ها رفت.

لیلایی که وقتی از او پرسیدند «چرا این کار را کردی؟» سرش را با غرور بالا داد و گفت «زندان‌ها هویت ندارند. زندان‌ها مشابه یکدیگرند و برای ممانعت از دموکراسی و آزادی ایجاد شده‌اند. ما این را در سیاه‌چاله‌های فرانسوی آموختیم. ما تمام زندان‌های جهان را نابود خواهیم کرد. هر آنجا که استعمار وجود دارد، هر آنجا که ستم و خشونت باشد؛ مقاومت قوی‌تر خواهد شد.»

 

ارسال در:

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

به بالا بروید