قرار بود برای امری خیر، ساعتی را در منزل خانوادهای سپری کنیم که پیش از این آوازه پدر خانواده را بارها شنیده بودم، اما برایم عجیب بود چرا در این روزهای مهم و سرنوشت ساز دخترش نامی از او نیست و هر بار باید با مادر خانواده صحبت کرده و هماهنگی انجام شود.
ساعت ۸ شب بود که به همراه یکی از بستگان وارد منزل آنها شدیم. به محض ورود تا چشمم به سردار افتاد شناختمش، اما چرا او مرا نشناخت؟ من که بارها در گزارشهای مربوط به شهدا و جانبازان با وی صحبت و دیدار کرده بودم.
گوشه دنجی از سالن نشستم و منتظر آغاز سخن از سوی دوستی بودم که در این امر خیر او را همراهی میکردم که ناگهان سردار آغاز به سخن کرد. از همان ابتدای ورود و گفتگوی اولیه متوجه وخامت حال پدر خانواده شدم.
مدام یک سوال را تکرار میکرد. جملاتش ناموزون و ناهماهنگ بود، علی رغم اینکه از اصل ماجرا خبر داشت اما هر چند دقیقه یک بار لیل حضور ما در منزلشان را میپرسید.
دختر کوچکتر خانواده که متوجه حال وخیم پدر شده بود دائم سعی میکرد با توضیح شرایط جسمانی و روحی پدر ما را قانع کند و از در عذرخواهی درآید.
مادر نیز هر از چند گاهی لیوان آبی دست همسرش میداد و در گوشی آهسته برایش توضیح میداد که ما برای امر خیر به منزلشان رفتهایم.
این مسئله چندین بار تکرار شد تا متوجه شدم که دختران سردار، بسیار معذب بوده و احساس میکنند که رفتار پدر ما را آزرده خاطر کرده است. من که اوضاع را چنین دیدم جلسه خواستگاری را به مادر داماد سپرده و تلاش کردم بیشتر از حس و حال فضای زندگی کردن با یک جانباز اعصاب و روان آن هم جانبازی که نیمی از بدن خود را در جنگ جا گذاشته بود با خبر شوم.
همسر سردار که متوجه شد من خبرنگار هستم به شرط اینکه نامی از همسرش و خانواده او به میان نیاید حاضر به مصاحبه شد.
همسر این سردار جانباز چنین آغاز کرد که آیا تا حالا شده دلت گرفته باشد و دوست داشته باشی تنهایی از خانه بیرون بزنی و چند ساعتی را برای خودت حال و هوایی عوض کنی، زیارتی بروی، در بازار چرخی بزنی و یا حتی به دیدار دوستانت بروی؟ اما من سالهاست همه اینها را از خود دریغ کردهام چون به محض اینکه پایم را از خانه بیرون میگذارم به دلشوره میافتم و نگران شرایط همسرم در خانه هستم.
او مکثی کرد آهی کشید و با نگاهی معنادار به سردار لبخندی زد و گفت: نه اینکه ناراضی باشم چون خودم انتخاب کردهام، اما باور کنید زندگی کردن با یک جانباز اعصاب و روان و قطع نخاعی کار آسانی نیست چون هم باید همسر باشی، هم پرستار، هم معلم بچه ها و هم رانندگی و هزار فوت و فن دیگری را بدانی که در زندگیهای معمولی توسط پدر خانواده انجام میشود.
دختر کوچکتر که برای خواستگاری او به منزلشان رفته بودیم از مادر عذرخواهی کرد و وارد بحث ما شد و گفت که البته پدرم همیشه همینطور نبوده، سالهایی از زندگیش را در شرایط بهتری به سر میبرد، به گونهای که در بنیاد شهید و زیرمجموعه ای از سپاه به رتق و فتق امور جانبازان و ایثارگران میپرداخت و به عنوان نماینده جانبازان اعصاب و روان به فعالیت مشغول بود ولی حالا چند سالیست که شرایطش وخیم شده و خانه نشین است.
مادر از روز و شبها و لحظاتی روایت کرد که همسرش دچار حملههای عصبی ناشی از موج شیمیایی میشود و مجبور هستند او را سریع به بیمارستان مخصوص اعصاب و روان جانبازان ببرند.
این بانوی فداکار معتقد است که جانبازان اعصاب و روان محیط کماسترس را میطلبند و جانبازان حرکتی برای جابهجایی، نشستن روی ویلچر، شستشو و نظافت شخصی به کمک احتیاج دارند و به همین خاطر است که همسران آنها از کمردرد، دیسک کمر، آرتروز گردن، دست درد و سایر عوارض جسمی حاصل از جابه جا کردن همسرشان رنج میبرند.
همسر سردار که حالا دیگر بغض گلویش را گرفته بود با مکث کوتاهی بغضش را فرو خورد و نگاهی به همسرش انداخت و از لحظات سختی روایت کرد که جانبازان اعصاب و روان تحمل میکنند. از تعداد زیاد داروهای هر روز گرفته تا لحظاتی که کنترل اعصاب، رفتار و گفتارشان را از دست داده با حرکتهای خود موجب رنجش فرزندان میشوند.
مادر خانواده میگوید: سردار روزانه دهها قرص و دارو میخورد. از قرصهای ناشتا که تعدادشان از دستم در رفته تا مشت، مشت قرصهایی که در طول روز و شب باید استفاده کند تا شاید اندکی آرامش بیابد و این تنها گوشه بسیار اندکی از زجرهایی است که میکشد و ذره ذره آب میشود.
همسر جانباز اعصاب و روان شیرازی دلیل نزدیکی منزلشان به باغ جنت را بیمارستان اعصاب و روان جانبازان در شیراز عنوان کرد که لازم است در طول روز، ماه، هفته و سال بارها و بارها سردار را به آنجا برده تا شاید اندکی از درد و رنج و بیماریش کاسته شود.
هرچند دوست نداشت از تندخوییها، آزارهای ناخواسته سردار و لحظاتی که زمام اعصاب و زبانش از دستش در میرود حرفی بزند؛ اما عصبانیت و رفتار تند چند دقیقه ای سردار در شب خواستگاری دخترش، باعث شد که این موضوع را به میان کشیده و به روزهایی اشاره کند که بارها و بارها از این تنشهای رفتاری هم خود و هم فرزندانش رنج کشیدهاند.
دختران سردار خود نیز حدیث مفصل و کتاب هزار ورقی از سختی زندگی با پدری را در دل نهفته داشتند که شاید هیچ وقت حتی جملهای از آن را به زبان نیاورند، چون پدر است دیگر هرگونه که باشد عزیز است و محترم و به قول دختر بزرگتر خانواده، جانباز که باشد تاج سر است و گرانبها.
لایه های پنهان زندگی این جانباز اعصاب و روان و رنج های این بانوی ایثارگر تمامی ندارد هر روز زندگیاش رمانی است طولانی، اما وقت رفتن فرا رسیده بود و میبایست از اهل منزل خداحافظی میکردیم به محض اینکه بلند شدیم سردار که شاید تازه کمی حال و احوالش بهتر شده بود و یا به قول دخترش سیگنالهای ذهنش فعال گردیده بود، نگاهی به من انداخت و پرسید: ما جایی همدیگر را ندیدهایم؟ چقدر چهرهات آشناست. با اشاره همسرش از گفتن اینکه خبرنگار هستم و قبلا با او گفتگو کرده ام امتنا ورزیده و گفتم نمیدانم شاید تشابه چهره باشد.
جلو درب حیاط، دلیل این ممانعت از آشنایی دادن را که پرسیدم همسر سردار گفت که یادآوری خاطرات گذشته و تلاشهایی که برای جانبازان کرده و روزهایی که میتوانسته در منزل به من کمک کند، اکنون آزارش میدهد. نمیخواهم حتی لحظهای ذهنش درگیر این شود که شرایط فعلی جسمی و روحیاش چقدر زندگی را بر ما سخت و تلخ کرده اما تلخی که قطعاً میدانم سرانجامش حلاوت و شیرینی است.
در طول مسیر بازگشت به خانه کامل به این جمله آخر همسر سردار فکر میکردم که هر چند زندگی برایشان سخت و تلخ است؛ اما به امید روزهای شیرین و پاداشهایی که از سوی پروردگار دریافت خواهند کرد زندگی را سپری میکنند.
این دفعه اولی نبود که به مناسبت روز جانباز روایتگر زندگی یک فداکار و ایثارگر جنگ بودم؛ اما نگاه کردن به سختیها و مشکلات زندگی از زبان و دریچه نگاه همسر و فرزندان جانبازان، شاید حق مطلب را بیشتر ادا کند چرا که هر جانباز بر حسب نوع جانبازی و توانایی جسمانی و شرایطی که دارد پرستاری و حتی برخورد با آنان متفاوت است و این کار را برای خانوادههای آنان سختتر میکند.
لکن خوب میدانم که این گونه خانوادهها، همسران و فرزندان، میتوانند الگوی مناسبی برای جوانان و نوجوانانی باشند که از کوچکترین و کم اهمیتترین مشکلات زندگی شکوایه کرده و به سوی کج رفتاریهایی میروند که شایسته خانواده آنان نیست.



